ضربالمثلها، عبارات و اصطلاحات گویش وفسی(3)
سومین بخش از ضربالمثلها و عبارات مصطلح گویش وفسی در این پست بیان میگردد.
احمد از عاباسی نرمینِ، غلامعاباس از هر دو نان
amad az abasi narmine cholamabas az har donan
احمد از عباس باز نمیماند، غلامعباس از هر دوی آنها(كنایه از آن است كه تعدادی افراد، از نظر خصائل ناپسند شبیه هم هستند).
نرمین: عقب نمیماند
از زیر كار دَرووِ az zire kar daruve
از كار فرار می كند(به كسی اطلاق میشود كه از زیر بار كار شانه خالی میكند.)
درووِ: از كار فرار میكند؛ از كار كناره میگیرد.
از نو كیسهی پول قرض مگی az nokisai puol quarz magi
از نو كیسه پول قرض نکن(كنایه از آن است كه برای استقراض بایستی به انسانهای بزرگوار رو آورد.)
نو كیسه: كسی كه تازه به مال و مكنت رسیده باشد. قرض مگی: قرض مكن، فعل نهی در هیأت مركب
اَسب بُدَو اِشتنیس را یوو و كاه زیاد اركَرِ
asbe boduo ashtanis rā yavo va kah zeyād arkare
اسب راهوار جو و كاه خودش را زیاد می كند(كنایه از آن است كه با تلاش و كوشش میتوان به نتیجه مطلوب دست یافت.)
اسب بُدَو: اسب تیزرو، اسب خوشركاب اشتنیس را: برای خودش(«را» به معنی برای)
یوُو و كاه: جو و كاه زیاد اركره: زیاد میكند(فعل مركب، مضارع اخباری)
اسپه پاسوتهی قرار ارویریزم و هیش كای ننیویسو
aspa pasutai quarar arvirizomo hish kai nanivisu
مثل سگ پا سوخته میدَوَم، اما هیچ جا به حساب نمیآید(كنایه از بی نتیجه شدن تلاش و كوشش است).
اسپه پا سوته: سگ پاسوخته(دارای سوزش و درد) قرار: مثل و مانند (حرف تشبیه)
اَرویریزُم: میدوم، دویدن هیش كای: هیچ جا ننیوسیو : نوشته نمیشود(مضارع مجهول)
اسپهی بفا از آدویی زادیكی ویشتَرِ aspay bafa az aduvy zadiy ki vishtare
سگ، وفاداری بیشتری از آدمیزاد دارد(در مذمت بی وفایی و بد عهدی است و كنایه از آن است كه انسان به عنوان اشرف مخلوقات بایستی بیش از سایر مخلوقات به وفاداری متخلص باشد).
اسپه: سگ بفا: وفا آدویی زاد: آدمی زاد ویشتر: بیشتر، «واو» به جای حرف «ب»
اشتری از نالبندی قهرس اَتا oshtori as nalbandi quhres ata
شتر از نعلبندی بدش می آید(كنایه از آن است كه انسان مغرور از حساب و كتاب متنفر است).
اُشتر: شتر نالبند: نعلبند قهرس أتا: بدش می آید.
این اُشتر هَویان بَرْ كی دَ اَدُسِ ain oshtor haviyān barki da adose
این شتری است كه در خانه همه می خوابد(كنایه از یقینی بودن مرگ است).
این اُشتر: این شتر(كنایه از اجل) هَوِیان: همگان(ضمیر مبهم) بَرْكی: جلو خانه، در منزل دَ: در (حرف اضافه) اَدُسِ: میخوابد
اَفْتَوَ خرجِ لَحیبیس نَرْبو aftāva xarje lahibis narb
آفتابه خرج لحیم نمیشود(كنایه از آن است كه بعضی امور به نسبت هزینه و تلاش انجام شده، نتیجه و محصول ارزشمندی ندارند).
اَفتوَ: آفتابه خرج: هزینه لَحیبیس: لحیمكاری، تعمیر كردن نربو: نمیشود.
باویم كِه تَمِن را كِه نربو، دُو آروپاشن چنی تَمن را چی نَرْبو
bāvaim ke tamen rā ke narbū dūv āropāshne cheny tamen rā chi narbū
خانه پدری برای من خانه نمیشود، گیوه دوزی هم برای من سودی ندارد(كنایه از آن است كه بایستی به اموری كه پایدارند و ارزش واقعیتری دارند دل بست. معمولاً وقتی برای دختری خواستگار میآید و یا عروسی قهر میكند و به خانهی پدر میرود این ضربالمثل به كار میرود).
باویم كِه: خانه پدری تمن را: برای من كِه نربو: خانه نمیشود، منزل نمیشود.
دوآروپاشن چنی: گیوه چینی و رویه دوزی چی نَربو: چیزی نمیشود.
بَد اَصلی اگه دَ شیشِس كَری اَصلسْ تلاوَه اركَرِ
bad asli āga dashishes kary asles talāva arkare
اگر بد طینت را در شیشه(بطری) هم بیندازی(زندانی كنی) باز اصل خود را بروز میدهد(كنایه از آن است كه طینت انسانها به سادگی قابل تغییر و اصلاح نیست).
بد اصلی: بی اصل و نسب، لااُبالی، لاقید دَ شیشس كری: او را در شیشه كنی، زندانش كنی. اصلس: اصلش، نسبش تلاوه اركَرِ: اصلش را نشان میدهد، تراویدن میكند، ماهیت خود را آشكار میكند.
بِزَ گَرَ سَر خانیه دَ آوَه اَدُرِ beza gara sar xāniye da āve adore
بُز گَر از بالای چشمه آب میخورد(در مورد كسی كه دارای عیبی است و خود را مبرا میداند، به كار می رود).
بِزَگَرَ : بز گر(كچل) سرخانیه: بالای چشمه، سر چشمه دَ: در(حرف اضافه) آوه اَدُر: آب میخورد(به نظر میرسد كه «واو» در بیشتر مواقع به جای «ب» به كار رفته است).
پوستَه اُشتری بار خری puosta oshtori bāre xary
پوست شتر، بار الاغی است(كنایه از آن است كه معیار ارزشمندی، ابهت ظاهری نیست).
پوسته اشتری: پوست شتر بار خری: مقدار بار و كالایی كه بر خر سوار میكنند(تقریباً 75 كیلو گرم)
تَرْكه یاوا نازكِ اَرگُ راستا كَری، هن كِ كُلُفْتا وِ هی راستا نربو
tarkiya yāvā nā ozoke argo rāstākari hane ke koloftā ve hai rasta narbū
نهال را در زمان نازكی میتوان راست نمود وقتی كلفت شد، دیگر صاف نمیشود(یعنی تربیت در كودكی تأثیر بیشتری دارد).
تَركه: تركه، نهال نازك و كوچك یاوا: تا، تا وقتی كه نازكِ: نازك است ارگُ: باید
راستا كری: راست كنی(فعل مضارع التزامی) كُلفتاو: ستبر و قطور شد هی: هرگز، هیچگاه (قید نفی) راستا نربو: راست نمیشود
تَشت اَگه از بان دَگِن بَشكُو، بهتر از آنِ كه صِزاسُ برآ
tashte aga az bn dagen bashkū, behtar az āne ke sezāso barā
تشت اگر از بام بیفتد و بشكند بهتر از آن است كه صدای افتادنش بلند شود(كنایه از آن است كه دشواری رسوایی در پیش خلایق، بیش از مضرات نفس عملی است كه باعث رسوایی می گردد).
تشت: ظرف بزرگ از مس یا روی و پلاستیك اگه: اگر بان: بام، پشت بام
دَگِنِ: بیفتد بهتر: بهتر است صزاس: صدایش برآ: بیرون آید(مضارع ساده مركب)
تِلَهی دَ ووَ اما وری دَ نوُوَ telay da woūo amā vary da novo
در شكمت بچه داشته باشی اما بچه به بغل نباشی(در نفرین به كار می رود. معمولاً زنان با این جمله یكدیگر را نفرین می كنند یعنی باشد كه زحمت حمل را داشته باشی اما نتوانی فرزندت را در آغوش بگیری)
تِله: شكم، درون دَ: در(حرف اضافه) وُوَ: باشد وری: بغل، آغوش نَوُو: نباشد
تِلَس پِرِ مار و موش telas pere mro mūsh
دلش پر از مار و موش است(كنایه از كینه ورزی و حیله گری است)
تلس پِرِ: شكمش پرُ است. مار و موش: در فارسی نیز به كار میرود.
تنده یاوا داغِ اَرگُ نان دَدوسِنی tanda yāvā dāque argo nān daduseni
تا تنور داغ است باید نان را چسباند(در لزوم استفاده از موقعیت های مناسب به كار می رود).
تنده: تنورآتش، تنوری كه در آن نان می پزند. یاوا: تا زمانی كه، تا وقتی كه(حرف ربط مركب)
داغِ: داغ است( فعل محذوف است) ارگُ: باید دَدوسنی: بچسبانی(فعل مضارع التزامی،«دَ» حكم «ب» مضارع التزامی را دارد).
تَه كه از این بَچَرای دُمْبَهی كو؟ take azin bacharāy dombi kū
تو كه اینگونه میچَری پس دنبه ات كو؟ (هنگامی كه كسی از لوازم ترقی برخوردار است و به سمت تعالی نمیرود به كار برده میشود. وقتی كسی پا از حریم خود فراتر مینهد این مثل را دربارهی او بكار میبرند).
ته: تو بچرای: چریدی(فعل مضارع ساده، سوم شخص مفرد)
دمبه: دنبه گوسفند كُو: كجاست(فعل ربطی محذوف است)
جنس تیری را اَجَنندِ jence tiri rā ajanende
كالا را در بازار، خوب میخرند(در مواردی به كار میرود كه جنسی در بازار قیمت خوب و مناسب داشته باشد و این خبر برای دیگران تازگی داشته باشد).
جنس: كالا، بار تیر: فشنگ اَجَنند: میزنند، فعل مضارع اخباری «اَ» به جای «می» علامت اخباری. اَجَنُم، اَجَنی، اَجَنِ، اَجَنام، اَجَنا، اَجَنند.
جوجیه زِر گلَگِ دَ نرمینِ jojiya zar galage da narmine
جوجه زیر سبد نمیماند [و بزرگ میشود](كنایه از آن است كه افراد صغیر و یتیم هم بزرگ میشوند).
جوجیه: جوجه، نوزاد پرندگان زر: زیر، تحت گلگِ دَ نرمین: ظرفی كه با حصیر یا تركهی درختان میبافتند. علاوه بر مصارف گوناگون، گاهی جوجه را نیز زیر آن قرار می دادند تا از گربه در امان باشد.
حسنی نچِ مَیتَب هَنی كه اَچ جمعه اچِ
hasany nache mitab hane ke ache jomache
حسنی به مكتب نمیرفت، وقتی میرفت كه جمعه بود(كنایه از انجام بی موقع كاری است).
حسنی: نامی است مستعار و مبهم نچِ: نمی رفت میتب: مكتب، مدرسه
هنِ كه اچ: وقتی كه می رفت جمعه اچ: روز جمعه كه تعطیلی بود میرفت.
خایزی اَرگُ آدویس بَگُ xāizy argo āduvis bago
خاك هم باید انسان را طلب كند(هنگامی كه نمیتوان میتی را در محلی كه وصیت كرده دفن نمود و یا شخصی امكان برگشت به موطن خود را ندارد به كار می رود).
خایزی: خاك هم ارگُ: باید آدویس: آدم را، انسان را بگُ: بخواهد
خدا اِشتن دیوان اركرِ مَگه مَحضِ گفتاریی xodā ashtan divān arkare maga mahze goftārie
خدا خودش قضاوت میكند(درباره ظالمی كه گرفتار عقوبت میشود به كار می رود).
اشتن: خودش(ضمیر مشترك، سوم شخص مفرد) دیوان: قضاوت كردن، كیفر دادن، انتقام كشیدن اَركرِ: می كند( فعل مضارع اخباری، زمان حال) مَگه: مگر(حرف شرط) محضِ: صرف، به صرف گفتاریی: سخن گفتن، اسم مصدر، فعل «است» محذوف است.
خدا این دیوان بَكَرِ، دو چمی را ناوَه كَرُم بَوینُم
xodā ain divān bakare do chami rā nāvā karom bavinom
خدا خودش قضاوت كند و من با دو چشمم نظاره گر آن باشم(هنگامی استفاده میشود كه كسی مورد ظلم و ستم قرار میگیرد به دادخواهی میرود اما اجرا نمیشود و امر را به خدا واگذار میكند).
دیوان: قضاوت، داوری، در اینجا كیفر دادن، جزا دادن بَكَرِ: بكند دو چمی را: با دو چشم («را» در معنی «با» حرف اضافه) ناوا كَرُم: نگاه كنم بَوینم: ببینم(مضارع التزامی)
خدا بَر اُجاقیان تاق بَرزِ xodā bar ojāquiyān tāqu barze
خدا در خانهات را باز بگذارد(در دعای خیر برای دیگران به كار میرود).
براُجاقی: در اینجا منظور در خانه، اجاق، دم و دستگاه منزل تاق برزِ: باز بگذارد، در مقام دعا
خدا دار و پَرده اِشتن هِوَاروینِ xodā dāro pārda ashtan havarvaine
خدا خودش تیر و پرتو را با هم جور میكند(كنایه از آن است كه قضای الهی به گونهای است كه انسانهایی كه خصائل شبیه هم دارند و مناسب یكدیگرند با هم ازدواج میكنند و یا انس میگیرند)
دار و پرده: تیر و پرتو اشتن: خودش هِوَاروین: جور میكند، جوش میزند.
خدا دَرْد اَدُ درمانییس اَدُ xodā dard ado darmāniyes ado
خدا هم درد را میدهد و هم درمان را(در دلداری از بیمار به كار می رود)
اَدُ : میدهد(فعل مضارع، زمان آینده، سوم شخص). اَدُم، اَدَی، اَدُ، اَدام، اَدا، أدُند
درمانییس: علاجش، درمانش («س» ضمیر متصل به جای «ش» در زبان فارسی؛ علاجم، علاجی، علاجس، علاجوان، علاجیان، علاجسان)
خدای از اِسپی گَرچی تا سیاهی زغالی تَمِنِس هادا
xodāy az eispiye garchy tā seyāhiye zoquāly tameness hādā
خداوند از سفیدی گچ تا سیاهی زغال به من داده است(در شكرگزاری از الطاف و نعمات الهی و قناعت)
خدای: خداوند از اسپی: از سفیدی گرچ: گچ زغال: نیم سوخته چوب تمنس هادا: به من داده (گروه فعلی، ماضی نقلی)
خدای دادنیسُ و گیرتنیس قربان بَسُم xodāi dādanico giratanis quorbān basom
خدا چه بدهد چه بگیرد قربانش بشوم(بر لزوم دل نبستن به دنیا تكیه دارد و ترقی و تنزل افراد جامعه را از ناحیه خداوند میداند)
دادن: بخشیدن، عطا كردن(در اینجا مصدر «س» مكرر) گیرتن: گرفتن(مصدر)
قربان: فدا شدن، فدایی بَسُم: بروم(مضارع التزامی، اول شخص؛ بسم، بسی، بسُ، ... )
خدایسان ندی به دلیلِ عاقلی xodai sān nadi be dalile āquli
خدا را ندیدهاند اما به دلیل عقل وجود دارد(هنگامی كه میخواهند حجت و دلیلی قاطع بر وجود خداوند بیاورند و همچنین بگویند كه در این عالم همه چیز با چشم سر قابل رؤیت نیست این مثل را استفاده میكنند).
خدای سان: خدایشان را(ضمیر متصل برای سوم شخص مفرد؛ خدام، خدای، خداس، خداوان، خدایان، خدایسان)
ندی: ندیدند(فعل ماضی ساده، نقلی، جمع) به: حرف اضافه عاقل: عقل و خرد دلیل: حجت، شاهد
خدای شُكرس بو كه باری چُندُرِِ اگه شكر به كازانی اَركردِ
xodāi shokres bū ke
خدا را شكر كه چغندر داری، اگر شكر داشتی چه می كردی؟ (كنایه از انسانهای كم مایهای است كه ادعاهای بزرگی دارند).
خدای شكرس بو: خدای راشکر كه باری چندُر: كه كالا، بهره ات چغندر است.
به: در معنی« باشد»(فعل ربطی) كازانی اركرد: چكار می كردی؟
خر پیر و اَوسار رنگین xar piro ausar rangin
خر پیر و افسار رنگارنگ(كنایه از آن است كه هر پوششی مناسب سنی خاص است).
خر پیر: خر پیر شده و از كار اُفتاده اُسار رنگین: افسار رنگارنگ، خوش جلوه
خَر گُسنه اَنبار پِر خَوو دَ اروینِ xar gosna anbār per xauda ārvine
گرسنه، انبار پُر را در خواب میبیند(كنایه از آن است كه انسان درمانده همواره در رؤیای ناز و نعمت و كامیابی است).
گسنه: گرسنه انبار پر: انبار پُر خَوو: خواب اروین: میبیند(اَروینم، اَروینی، اَروینِ، اَروینام، اَروینا، اَروینند).
خَر هِنرا باریس اَدُرند xar hanrā bāris adorend
خر را با بارش می خورند(كنایه از حق و ناحق كردن و تضیع اموال عمومی است).
هِنرا: همراه با(«را» در معنی «با» حرف اضافه) باریس: بارش اَدُرند: می خورند
خیار از وِشكُوس معلوه xiyār āz veshkos malūve
خیار از شكوفهاش معلوم است(كنابه از آن است كه مقدمه كار نشان دهنده كیفیت پایان كار است. به طور مثال فردی كه مهارت انجام امری را ندارد یقیناً آن را به درستی انجام نخواهد داد).
خیار: خیار وشكوس: شكوفه اش معلوه: معلوم و مشخص است(فعل ربطی محذوف است).
داماغ سوخته بوی dāmāqu suxta bavi
دماغ سوخته(نا امید و كنف) شدی(طعنه و تمسخر است).
داماغ: دماغ، مُخ، مغز، بینی سوخته: در اینجا یعنی نا امید بَوی: شدی
دَ خوری اروازه ته بر موری كه اَزْ برایم
daxory arvāze ta barmūry ke āz barāime
به خورشید میگوید طلوع نكن تا من بیرون بیایم(كنایه از زیبایی و وقار است).
دَ: به (حرف اضافه) خوری: خورشید، آفتاب(متمم) اروازِه: میگوید ته: تو برموری: بیرون نیا(فعل نهی، دوم شخص مفرد) برایم: بیرون بیایم از: من(ضمیر منفصل؛ از، ته، آن، تاووان، سُوان، تانان)
دَرْد خرواری را اَتا مثقالی را بَرْاَچُ dard xarvāri rā tā mesqāli rā baracho
بیماری به طور خرواری میآید و مثقال، مثقال می رود(در دلداری و تسلی خاطر مریض به كار می رود).
درد: مرض، بیماری خروار: معادل صد من؛ منظور، زیاد است. اَتا: می آید(فعل مضارع اخباری، زمان آینده سوم شخص مفرد؛«آ» به جای «می» در مضارع اخباری می آید؛ اَتایمِ ، اتای، اتا، اتایام، اتایا، اتانْدِ ) مثقال: در فارسی نیز به كار می رود؛منظور، كم است. را: به معنی با(حرف اضافه) اما بر خلاف فارسی كه حرف اضافه قبل از اسم می آید، «را» بعد از اسم می آید. بَرْ اَچُ: بیرون می رود(فعل مضارع مركب، زمان آینده، سوم شخص مفرد؛ اَچُم، اچی، اچُ، اچام، اچا، أچُند)
دست دستی چُور، دست پیش اَرگردِ دیوی اچورِ
dast dasty chore pish argerde divvy achore
دست، دست را میشوید و دست كمك میكند تا صورت شسته شود(كنایه از تلاش برای جبران كمك دیگران است).
اَچور: میشوید پیش اَرگِرد: بر میگردد. دیوی: صورت، رو، چهره
دستی دستی، اِشتنی جَنْدَوی اَركری dasti dasti ashtany jandavy arkary
دستی دستی(با دست خودت) خود را جهنمی میكنی(در مذمت افعالی است كه عاقبت ناصواب آنها روشن است).
دستی دستی: با دست خودت اِشتنی: خودت را جَنْدَوی: جهنمی اَركری: میكنی
دنیا بفا نیرِِ، یی دست صِزا نیرِ donyā bafā naire yay dast sezā nire
دنیا بقا و یك دست صدا ندارد(كنایه از بی وفائی دنیا و لزوم اتحاد و همبستگی است)
بَفا: وفا نیرِ : ندارد یی دست: یك دست صزا نیر: صدا ندارد.
دوانی كیله یاخی جُوالِ davāni kila yāxai jovāle
دامنت كیل و یقه ات جُوال باشد(در پاسخ به نفرین و دشنام به كار می رود. یعنی هر چه می گویی به بار خودت).
دَوان: دامنی، دامن لباس كیله: كیل، واحد وزن یاخی: یقه، گریبان جوال: گونی بزرگ كه از نخ بافته میشد.
دُور و بَری نَاواكَ بوین دُنیا تِگِ دَسْتَرِ
duro
دور و برت را نگاه كن، ببین دنیا دست كیست(در لزوم هشیاری و عبرت گرفتن از اطراف به كار می رود)
دور و بر: اطراف، پیرامون نواك: نگاه كن؛ فعل امر، دوم شخص مفرد بوین: ببین،فعل امر، دوم شخص مفرد تِگِ دستر: دست كی است، گروه مسندی
مطالب این پست با کمی تغییر و تصحیح از این منبع(غلامرضا ملایی؛ فصلنامه راه دانش؛ بهار و تابستان ۱۳۷۶) نقل گردیده است.
مطالب پیشین: