یه وفسی هیچ وقت خواب نیست!
بنام خداوند بخشنده ی مهربان
خیلی با مزه هستن اهالی روستای ...
مثلا کلی میگن میخندن بعد اگه همون لحظه بهشون بگی خداروشکر که انقدر خوشحالی، حین اینکه نگاهت می کنن سرشونو تکون میدن و با اون گویش بامزشون می گن:
ایمممممم "ته نجانی تمن تله ده چه خبره": تو نمیدونی تو دل من چه خبره
"این غصه که از دیروم هیشکی نیره": این غصه ای که من دارم هیچکس نداره
"لبوم ارخنده و دلوم خونیو": لبم میخنده و دلم خونه
میگم بابا داشتی الان غش غش میخندیدی!!!
میگه: "هی فاطمَ جان چیز باوازوم هوه چی کو نروازنده": هی فاطمه جان چی بگم همه چیزوکه نمی گن.
اصلا انگاراین طایفه رو آفریدن برای غصه خوردن حتی زمانی که غصه ای ندارن؛ میگن ببینید کسی غصه نداره بیارید ما بخوریم... الکی الکی هااا
نکته جالب دیگه هم اینه که سر سفره میشینن غذا دارن میخورن؛ و می گن: "آخرو هیچوم نورده": امروز هیچی نخوردم
"کلی غصم بورده": کلی غصه خوردم
حالا لقمه میگیرن به بزرگیه لقمه هایی که ما کودکی میبردیم مدرسه ها
اونوقت می گن: "اصلااا نچو بوروم": اصلا نمیتونم بخورم
میگم بابا دیگه چی میخوای بخوری!!!
یا مثلا به هیچ عنوان نمیتونی نصفه شبا قایمکی از بالای سرشون رد بشی
تا میای رد شی یهو چشمشون باز میشه، کجا میری؟
یا اینکه تا در یخچال رو باز می کنی یه صدایی میگه درشو ببند
یا به قول دوستم می گه تا من در یخچالو باز می کنم مامانم یهو چشماشو باز می کنه،
میگه چی میخوای؟ و همینطوری سوالشو با نگاه دنبال می کنه.
میگفت: زنداداشم اوایل که اومده بود خونه ی ما؛ مثلا هممون خواب عمیق بودیم، این و علی داشتن حرف میزدن باهم؛ یهو بابام می گفت اره علی اینکارو بکنی بهتره!
یا زنداداشم میرفت دم یخچال، یهو مامانم می گفت: پروانه میوه هم وردار از یخچال بخور.
بعد طفلی زنداداشم تعجب می کرد؛ با تعجب نگاه می کرد به داداشم که مگه اینا خواب نیستن؟
تا اینکه یبار که همین اتفاق افتاد، داداشم روبه زنداداشم گفت: یادت باشه یه وفسی هیچ وقت خواب نیست!!!