ضربالمثلها، عبارات و اصطلاحات گویش وفسی(4)
چهارمین بخش از ضربالمثلهای وفسی و عبارات و اصطلاحات رایج بین مردم وفس در این شماره ارائه میگردد.
دورو وازِن بَه منزل نَرَس dūrū vāzn ba manzel narase
دروغگو به منزل و مقصود نمیرسد(در بیسرانجام بودن دروغگویی است).
دورو وازِِن: دروغگو منزل: خانه، در اینجا هدف و مقصود به منزل: به هدفش نمیرسد.
دُوری و دوستی نَچِ dūriyo dūsti nache
دوری و دوستی(هنگامی كه ارتباط افراد موجب كدورت میشود از این ضرب المثل استفاده میگردد).
دوری: دوربودن(در مفهوم مصدری) دوستی: دوست بودن(در مفهوم مصدری) نچ: خوب است؛ مسند است برای فعل ربطی «است» كه محذوف میباشد.
دیو كه گلستان بُو تِلَّه بوستان dive ke golestān bū tela būstāne
صورت كه زیبا و شاد و مانند گلستان باشد، شكم همچون باغ میوه(بوستان) است(به معنی آن است كه صورت ظاهر انسان از چگونگی درون او حكایت میكند).
دیو: صورت گلستان: باغ و گلزار بُو: باشد تله: شكم، اندرون بوستان: باغ، درختان میوه(فعل ربطی«است» محذوف میباشد)
دیوی بَشور بوری تَمِ نیز بُو divy bashor būry tame niz bo
صورتت را بشور بعد بیا مرا نیز بخور(در مذمت پرخوری است).
دیو: صورت بَشور: بشوی بُوری: بیا(فعل امر) تَمِ نیز: من را نیز، مرا نیز بُو: بخور(فعل امر)
رُت چُوو ِ خوشاربو اَما رُتِ آقاتی خوشا نَربو
rote chove xoshārbū āmā rote āquāty xoshā narbu
جای ضربات چوب خوب میشود اما آسیب حرف التیام نمییابد(كنایه از ناصواب و آسیبرسان بودن طعنه و زخمزبان است).
رُت چُوو ِ: جای چوب، جای كتك با چوب خوشاربو: خوب میشود. رُت آقاتی: جای حرف، جای زخمزبان خوشا نربو: خوب نمیشود
زوین كه سفتِ گاه از گای چَمْ اَروینِ zavin ke sefte gāh āz gahi cham ārvine
وقتی زمین سفت است گاوها از چشم همدیگر می بینند(هنگامی كه انجام امری دشوار است و افراد مسولیت انجام آن را به عهده دیگری میگذارند در این موقع این مثل به كار میرود).
زوین: زمین(«واو» بل از «م») سفتِ: سفت است، غیر قابل نفوذ گاه: گاو چم: چشم اروین: میبیند
سر بَه منزل نَوَری sar ba manzel navari
به هدف و مقصودت نرسی(نفرین است).
نَوری: نَبَری (فعل مضارع منفی)
سر بی گناه پا داری أچُ، اَما سَر داری نَچُ sar bi gonā pādāri acho āmā sardāri nacho
سر بیگناه پای دار میرود اما بالای دار نمیرود(كنایه از آن است كه همواره عدالت به اجرا در خواهد آمد و بیگناه، مجازات نمیشود).
أچ و نَچُ: میرود و نمیرود. پاداری: تا پای دار اعدام
سیه ناو سیه أركر ِ رینگ اَرْ گیر ِ siya nāu siya ārkare raing argire
سیب به سیب نگاه میكند و رنگ میگیرد(هنگامی كه كسی از رفیق ناباب تأثیر میپذیرد، به كار میرود).
سیه: سیب ناو: نگاه ناو اَركَر ِ: نگاه میكند(بین دو جزء فعل مركب فاصله افتاده است)
رینگ: رنگ رینگ ارگیر: رنگ میپذیرد، رنگ به خود میگیرد.
شِخْ أرْباخشِ شِخْعلی خان نَرْباخْشِ shex ārbāxshe shex ali xān narbāxshe
شیخ میبخشد، اما شیخعلی خان نمیبخشد(كنایه از زمانی است كه كسی راضی به بخشش است اما اطرافیان ناراضی هستند).
شخ،شیخ: بزرگ، خواجه اَرْباخشِ: میبخشد، گذشت میكند. شیخعلی خان : اسم فردی است(شاید نایب یا نوچهی خواجه) نَرباخش ِ: نمیبخشد.
صاغیری اگه شانْسْ دَرْدَ چا ایسانَرواتِ صاغیر
sāquiry āga shāns darda chā aisanārvāt sāquir
یتیم اگر شانس داشت چرا به او یتیم میگفتند(هنگامی كه یتیمی دچار مصیبت و مشكل میشود به كار میرود).
صاغیر: صغیر، كوچك(در اینجا یتیمی كه از پدر و یا مادر محروم باشد) شانس: اقبال، بخت دَرْدَ: داشت چا: چرا(قید پرسش) ایسانروات: میگفتند(ماضی استمراری، جمع؛ ایمروات، اییروات، ابسروات، اوانروات، اییانروات، ایسانروات)
طفلكی از دنیا خیر و خُرِس نَدی، این دنیا دَ چه خیر و خُرس بدی
teflaki āz donyā xairo xores nadi, āin donyā d ache xiro xores bady
طفلكی از دنیا خیر و خوشی ندید. در این دنیا چه خیر و خوشی دید(درباره كسی است كه در ایام شباب و برنایی دچار مشكل یا مصیبت مرگ، بیماری، نقص عضو و ... میشود).
طفلكی: «ك» تحبیب(برای دلسوزی و اظهار محبت است) خیر و خُر: استفاده كردن، بهرمند شدن ندی: ندید(كه ضمایر به اسم اضافه میشود، فعل در شش ساخت به یك شكل میباشد؛ خیر و خُرُم نَدی، خیر و خُری نَدی، خیر و خُرِس ندی، خیر و خُرووان ندی، خیر و خُریان ندی، خیر و خُرسان ندی).
علف سر ریشهی دَ سُوز اَربو alaf sar rishai da sauz ārbu
علف از روی ریشه میروید(كنایه از وابستگی افراد به نیاكانشان است یعنی اگر اسلاف، افعال و اخلاق خوب یا بدی داشته باشند به فرزندانشان هم سرایت میكند).
علف: گیاه ریشه: نی و ریشه گیاه، سر ریشه، از روی ریشه سُوز اَربو: سبز میشود.
فلانی دَستس از دُنیا كوتاه آووِ felāni dastes āz donyā kutāuve
فلانی دستش از دنیا كوتاه شد(در لزوم طلب غفران برای درگذشتگان به كار میرود).
فلانی: اسم مبهم دستس: دستش دنیا: جهان فانی در مقابل جهان باقی كوتاه آووِ: كوتاه شده (فعل لازم در شكل صفت مفعولی)
قَرضْ اَتا و نتای دیرِ quarz ātuo natāi dire
قرض آمد و نیامد دارد(كنایه از آن است كه قرض گرفتن گاهی برای انسان سودمند است و گاهی مضر است، پس باید از استقراض اجتناب كرد).
قرض: وام گرفتن أتا: آمد نتا: نیامد، آمد و نیامد دیرِ: دارد
قولِس اِنِ بُولِسآ quales ene bolesā
قولش مانند ادرارش است(كنایه از بی ارزشی سخن بد قول است).
قولِس: گفتارش، سخنش بولس: ادرار، پیشاب اِنِ: مثل، مانند(حرف تشبیه)
كَرَم گوگل چَرِنْ نَربوُ karam gaugal charen narbu
كرم گاو چران نمیشود(كنایه از بر نیامدن از عهده كاری است)
كَرَم: اسم است. گوگل: گله گاو و گوسفند چَرِن: چراندن(فعل متعدی) نربو: نمیشود.
كلاه ننیندِ سرما و گرمای را kolā naniyend sermāo garmāi rā
كلاه را برای سرما و گرما نمیگذارند(در لزوم پایبندی به عهد و پیمان خصوصاً در قرار ازدواج به كار میرود).
كلاه ننیند: كلاه را نمیگذارند. سرما و گرمای را: برای سرما و گرما
كَلَّه خریس بُرد kalla xaris bord
كله خر خورده(كنایه از پر حرفی است).
بُرد: خورده (جزء اول ماضی نقلی، سوم شخص مفرد و جزء دوم محذوف است).
كُنزان نه كنزان konzān na konzān
كمیجان نه كمیجان(كنایه از درخواست پوشیده ماندن سخن یا امری است مانند شتر دیدی ندیدی).
كَوَرْ سابوك تُكِ پنجی دَ اچُُ اما كَوَرْ سنگین هر چی پای تیكان هَدی نَچُ
kavar sābūk toke penji da cho ama kavar sangin har chi pāirā tikān bādy nacho
سنگریزه با نوك پا پرت میشود اما سنگ بزرگ هر چه تكانش بدهی حر كت نمیكند(كنایه از آن است كه انسان موقر دچار معصیت و لغزش نمیشود).
كَوَرْ سابوك: سنگ سبك، كم وزن تُكِ پنجی: با نوك پا، نوك پنجه دَ: با(حرف اضافه) أچ: میرود كَوَرْ سنگین: سنگ سنگین، وزین، پر وزن هر چی: هر مقدار تیكان هَدَی: تكان میدهی، میجنبی
كور كه ویار اَرمینِ مِزه چَمیس اَرْكِشِ kūr ke viyār ārmine meza chamis ārkeshe
كور كه بیكار میماند مژهاش را میكند(هنگامی كه كسی از سر بیكاری به امور بیارزش مشغول میشود تا خود را سر گرم كند به كار میرود).
كور: نابینا كه: حرف ربط ویار اَرمینِ: بیكار میماند مِزه چَمیس: مژه چشمش اَرْكِشِ: میكشد
كُووْگِ قرار سری دَ زِر فرف اَرْبَری kauge quarār sari da zer farfe arbari
مثل كبك سرت را زیر برف میبری(كنایه از كسی است كه به دیگران توجه ندارد و گمان میكند افعال او از دید عموم مستور میماند).
كُووْگ: كبك، مرغ صحرایی قرار: مثل، مانند(حرف تشبیه) سری: كله، سر دَ: حرف اضافه به معنی «به» یا «در». زِر: زیر، تحت فرف: برف اَربری: میبری
كوه بَه كوه نَرِسِ آدویی بَه آدویی اَرِسِ kūhe ba kūhe narase adūvi ba adūvi arsse
كوه به كوه نمیرسد اما آدم به آدم میرسد(كنایه از آن است كه انسانها دیر یا زود به یكدیگر نیازمندند و میتوانند خوبی و بدی یكدیگر را تلافی كنند).
نَرِس: نمیرسد أرس: میرسد
كِه كه یگانِ نُقْل مَكان، كِه كه دوگانِ بَرِس بَه بانِ، كِه كه سهگانِ از تخت ویرانِ
ke ke yagāne noqule mākane, ke ke dogāne bares ba bāne, ke ke segāne āz taxte virāne
خانهای كه امور آن به دست یك نفر است جای خوشبختی است. خانهای كه در آن دو نفر اختیار دارد، بیحساب و كتاب است و خانهای كه سه نفر در آن حكم میرانند ویران و خراب است(اگر بیش از یك نفر متكفل و مسول امور خانه و خانوادهای باشد آن خانه جای آرامش و آسایش نیست، خوشبختی از آن خانه رخت بر میبندد و آن خانه بر پای نمیماند و دوام ندارد).
كِه: خانه، منزل كه: حرف ربط یگانِ: به دست یك نفر است نقل: شیرینی نقل مكان: جای خوشبختی و سعادت است(فعل محذوف است) دوگانِ: كار به دست دو نفر است. بَرِس: درش به بانِ: به بام، بیدروازه، درش به بام باز میشود سهگانه: سه نفر در آن خانه حاكم باشند. از تخت: از پایه و اساس ویرانِ: ویران و خراب است.
گدا اگه یی دانِ بوُوَ دَ طِلاس اَرگیرِندِ gadā āga yai dāne buaw da talās argirende
گدا اگر یك نفر باشد طلا بر او نثار میكنند(كنایه از بسیاری خواهندگان در امری است).
گدا اگه یی دانِ بوُوَ: گدا اگر یكی باشد. دَ طلاس اَرگیرند: او را به طلا آذین میكنند.
گدای اگه سَرِسْ بَه اُوج آسُوانی بَرسِ كانَ چَمیس گُسنه
gadāy āga sares be āuje āsovāny barase kana chamis gosna
اگر گدا سرش به اوج آسمان برسد باز گوشه چشمش گرسنه است(كنایه از آن است كه شخصی كه مدتی را در فقر به سر برده، هنگام مكنت نیز همچنان فقیرانه زندگی میكند و از خرج كردن ثروت خود هراسناك است).
گدا: گدای دوره گرد سرس: سرش به اوج: به بالا، به بالاترین نقطه آسُوان: آسمان بَرِس: برسد كانَ چمیس: گوشه چشمش، چشمش گُسنه: گرسنه است.
گوشت اَرگُ از گای دَبیرینی gusht argo az gāi dabiriny
گوشت را باید از گاو ببری(كنایه از آن است كه بایستی از اغنیا طلب كمك نمود و از كسی كه خود مكنتی ندارد نمیتوان كمك ارزشمندی دریافت داشت).
گوشت اَرگُ : گوشت را باید گای: گاو دبیرینی: ببری(مضارع التزامی،«د» به جای علامت مضارع به معنی «ب»)
ماری از پونه قَهرِس أتا بَرْ لانِسْ دَ سُوز اَربو māry āz puna quahres āta bar lānes da sauzārbū
مار از پونه بدش میآید جلوی لانهاش سبز میشود(وقتی فردی از كسی یا چیزی متنفر است و به اتفاق یا اجبار با آن مواجه میشود به كار میرود).
پونه: گیاهی خوراكی و خوش بو قهرس أتا: بدش میآید بَر لانِس دَ: در جلو خانهاش سُوز اَربو: سبز میشود.
مالی از گُلی و زِر نَچُ māli āz goli va zer nacho
مالش از گلوی خودش پایین نمیرود(كنایه از خساست و مال اندوزی است یعنی اموال خسیس به دست وارث میافتد و خود از آن بهره نمیبرد).
مال: ثروت و دارایی گُلی: گلو، حلقوم زِر: پایین، زیر نَچُ: نمیرود.
مَردَه كه بسُ قَربستان هی پیش نَرگردِ marda ke base quarbestān hai pish nargerde
مرده كه به قبرستان برود هرگز بر نمیگردد(در اغتنام فرصت زندگی و قدر یكدیگر را دانستن میآید؛ به همین معنا میگویند: « هنِ كه بَمِّرِ هِی زندا نربو» یعنی «وقتی مرد دیگر زنده نمیشود»).
مَردَه: مُرده بَسُ: برود(مضارع التزامی) قربستان: قبرستان، گورستان هِی: هرگز(قید نفی) پیش نرگِردِ: بر نمیگردد(فعل پیش وندی، مضارع اخباری).
مَرْدَی پیش سَر دَ آقات كردن چه فایده دیرهِ mardai pish sar da āquāte kardan che fāida dire
پشت سر مرده حرف زدن چه فایدهای دارد(در مذمت «مردگان را غیبت كردن» به كار میرود).
مَرْدَ: مُرده، به رحمت خدا رفته پیش سر: پشت سر مرده د: در(حرف اضافه، اما بعد از اسم ظاهر شده) آقات كردن: حرف زدن، سخن گفتن(مصدر مركب) چه فایده: چه ارزش، چه اعتبار دیره: دارد(فعل مضارع ساده؛ دیرُم، دیری، دیرِه، دیرام، دیرا، دیرند)
مَگَه اسب پیشكشی دِندان اَشوارند؟ maga āsbe pishkeshi dandān āshovārende
مگر دندان اسب پیشكشی را میشمارند(در مذمت «عیب جوئی از هدیه» به كار میرود).
مَگه: مگر(حرف شرط) اسب پیشكش: اسب اهدائی دِندان: دَندان اَشُوارند: میشمارند(مضارع اخباری، سوم شخص جمع؛ اَشُوارُم، اَشُواری، اَشُوارِ، اَشُوارام، اَشُوارا، اَشُوارند)
مَگه پِستی یُرْدِ كه اَرگِنی؟ maga pesti yorde ke ārgeni
مگر پسته خوردی كه میافتی(كنایه از ضعف و سستی در انجام كاری است).
مگه: مگر پِست: آجیلی كه چندان ارزش غذایی ندارد. یُردِ: خوردی( ماضی ساده كه در هنگام صرف؛ بیمُردِ، بییُرد، بیسُرد، بُوانُرد، بیانُرد، بیسانُرد) كه اَرگِنی: كه میافتی
مَگه سر علفیم بُردِ maga sar ālafim bord
مگر علف خورده ام(كنایه از هشیار بودن است).
مگه: مگر سرعلفی: منظور گیاه و علف است. بُردِ: خوردم، ماضی ساده(برای اول شخص كه ضمیر به اسم اضافه شده است).
مگه سر گردنهی كه هر كاری دلی بَگُ هاكَری؟!
maga sar gardanaye ke har kāry deli bago hākary
مگر سر گردنه است كه هر كاری دلت میخواهد بكنی(كنایه از آن است كه قانون و مقررات وجود دارد و هرج و مرج نیست. در اعتراض به كسی كه خودسری و هنجارشكنی میكند به كار میرود).
دلی بَگُ: دلت بخواهد. هاكَری: انجام بدهی
مگه كُوگِ صِلا دَ واران اَتا maga kūge selā da vārān āta
مگر به حرف گربه باران میبارد(وقتی كسی بدون جهت كسی را نفرین كند یا بد میگوید در بیاعتبار بودن نفرین و صحبت او به كار میرود).
كُوگِ: گربه صِلا دَ: به مصلحت گربه، پیشنهاد گربه واران اَتا: باران میبارد، باران میآید.
مگه هیش كِیا هیش كی نِه كه هر كی هر چی دلیس أرگُ هاكَرِ
maga hish kiya hish ki ne ke har ki har chi delis ārgo hākare
مگر كسی به كسی نیست كه هر كس هر چه دلش میخواهد، میكند(در لزوم احترام به قانون و مقررات و صیانت از هنجارهای اجتماعی است).
مگه: مگر هیش: هیچ(«ش» بل از «چ») كیا: كَس نِه: نیست هر كی: هر كس هر چی: هر قدر دِلیسْ: دلش اَرگُ: میخواهد هاكرِ: انجام بدهد(مضارع التزامی)
میجانی سرِ هُدهُدیس باردِ mijāni sar hodhodis bārde
انگار سرِ شانه به سر آورده(هنگامی كه ارزش و اهمیت امری برای انجام دهنده آن بیش از اندازه واقعی جلوه كند و یا ادعای مبالغه آمیزی نماید به كار میرود).
میجانی: مثل اینكه سر: كله هدهد: مرغ شانه به سر بارد: آورده(درمفهوم ماضی نقلی، سوم شخص مفرد)
میشَ كه اِشْتَنیسْ را پَزمَه نَكَرِ صاحابیس را كَشك اَرْكَرِ؟
misha ke eshtanis rā pazma nakare sāhābis rā kashk arkare
میشی كه برای خودش پشم نیاورد به صاحبش كشك میدهد؟(كنایه از افرادی است كه خیر آنها به خود و اطرافیانشان نمیرسد، بنابراین توقع خیر رساندن آنها به غریبهها بیمورد است).
میش: میش، گوسفند اِشْتَنیس را: برای خودش(«را» به معنی «برای») پزمه: پشم نَكَرِ: نكند صاحابیس را: برای صاحبش كشك: كشك، در فارسی نیز به كار میرود.
نان بَتِزِی آووَ بَتِزِی، تَه بَه دُمبس دَ بَویریزی وُ نَرسی
nān batezyo āva batezyo ta ba dom basda baviriziyo narasy
نان بدود، آب بدود، تو به دنبالش بدوی اما به آن نرسی(نفرین است و خواهان بیروزی ماندن كسی).
نان بَتِزِ: نان برود، نان بدود آووَ بَتِزِ: آب برود، آب بدود تَه: تو به دمبس دَ: تو به دنبالش بویریزی: بدوی نرسی: به آن نرسی
نَه اَنْگَلِس حُشكاربو، نَه حَویرس تُرشا اَربُو na āngalas hoshkār bū na havirs torshā arbū
نه آستینش در نان پختن خشك میشود و نه خمیر آردش قوام میگیرد(كنایه از بی اجر و ارج بودن كاری است).
اَنگلَ: آستین حُشكاربو: خشك میشود حَویرس: خمیر، خمیر مایه آرد تُرش اَربو: آماده میشود، قَوام مییابد.
وَرگی چارَ مرگِ vargi chara marge
چاره گرگ مرگ است(كنایه از اصلاح ناپذیر بودن بعضی خصائل افراد است).
ورگ: گرگ چاره: در اینجا ادب كردن یا راه ادب كردن مرگ: كُشتن، نابود كردن
وَرگیسان اَرگُووا پند هادُوند وا دستیان اُوگورا گله أچُ
vargisān ārgovā pand hadonde vā dastiyān ogūrā galla ācho
گرگ را میخواستند پند بدهند، گفت دستتان را بردارید كه گله میرود(كنایه از تربیت ناپذیری است).
ورگ: گرگ اَرگووا: میخواستند وا: گفت دستیان: دستتان اُگورا: بردارید گله أچُ: گله میرود
وُوسی مال، استخوانِ ماری vausi māl āstoxān mārye
ما مردم وفس مثل استخوان مار كشنده است(كنایه از لزوم اجتناب از مال مردم خواری است).
وُوسی: وفسی، مردم وفس(صفت نسبی) مال: كالا، دارایی، ثروت استخوان ماری: استخوان مار
وِیوَ از این زوتر و بر أچُ vaiva āzin zotaro baracho
عروس از این زودتر بیرون میآید(در مذمت معطل كردن دیگران به كار میرود).
وِیوَ: عروس از این زوتر: زودتر، سریعتر بر أچُ: بیرون میرود(فعل مضارع پیشوندی)
هَوَّ كارُم آراسته كاردَ كُلَم بیدسته hava kārom ārāsta kārda kolam bidasta
همه كارها منظم است و فقط چاقوی كند من دسته ندارد(كنایه از آن است كه بنیان تمام امور نامنظم و مشوش است و نقایص مربوط به امری خاص نیست).
هَوَّ كارم: تمام كارم، همه كارم آراسته: سامان گرفته، منظم شده كاردَ كُلَم: چاقوی تیغه كوتاه و برنده بیدسته: كنایه از آماده نبودن، دسته نشده
هر كازان بوُو خالگی كِه آدویی اِشتَنیسْ كِه نَربو
har
هر طوری كه باشد خانه مردم، خانه خود انسان نمیشود(كنایه از انس و آرامش داشتن در خانه خود است).
هر كازان: هر طوری كه بوو: باشد خالگی: دیگری، مردم كه: خانه، منزل آدویی: آدم، انسان اشتنیس: خودش كه: خانه نربو: نمیشود.
هر كه كار اَرْكَرِ دیزِس پِرِ گُوشت، هر كه كار نَكَرِ مِشدَ بنگوش
har ke kār ārkare dizes pere gusht, hark e kār nakare meshda benangosh
هر كس كار كند دیگش پر از گوشت میشود و هر كس كار نكند سیلی و مشت به صورتش میخورد(کنایه از آن است كه بهرهمندی انسان به واسطه تلاش اوست و كسی كه كار نمیكند از روزگار آسیب میبیند).
كار اَركرِ: كار میكند. دیزس: دیگش پِرِ گوشت: پُر گوشت هر كه كار نكرِ: هر كس كار نكند مِشدَ: مشت بنگوش: بنا گوش، گونه
هر كی آیر اَرْكِشِ وُ اِشتنیس وَرْ har ki āir ārkesheyo eshtanis var
هر كس آتش را به سمت خود میكشد(در مذمت خودخواهی و تنها منافع شخصی را در نظر گرفتن است).
هر كی: هر كس آیر: آتش اَرْكِش: میكشد اِشتَنیسْ وَر: جلو خودش، سوی خودش
هر كی آیر اُوِشِنِ دوُس از اِشْتَنیسْ بَریزَه بَرْ اَچُ
har ki air oeshne dus āz eshtanis bariza bar acho
هر كس آتش برافروزد دود آن از دریچه بام خودش خارج میشود(كنایه از آن است كه نتیجه ظلم به ظالم بر میگردد و نظیر آن آمده است؛ «هركی آیر اُوشِنِ دوس دَ اِشتنیس چَمْ أچُ» یعنی «هر كس آتش روشن كند دودش به چشم خودش میرود»).
هر كی آیر اُوِشِنِ: هر كسی آتش روشن كند(مضارع ساده) دوس: دودش اشتنیس بَریزه: دریچه خودش، سوراخ پشت بام برأچ: بیرون میرود
هر كی مال نَیرِ سَرِ پُلِ صِراطی دَ كار نَیرِ har ki māl naire sar pole serati da kār naire
هر كس كه ثروت ندارد در محشر نیز مشغلهای ندارد(كنایه از آن است که نباید از نداشتن مال دنیا خرسند بود زیرا مسولیت حساب و كتاب آن برای روز جزا بسیار است).
هر كی مال نیر: هر كس مال ندارد(مضارع ساده در هیأت مركب) سر پل صراطی دَ: سر پل صراط(یكی از موقف روز محشر و قیامت) كار نَیر: كار ندارد، سئوال و جواب ندارد.
همدان دُورِ كَرْدِس كُ نزدیكِ hamadān dūre kardes ko nazdike
همدان دور است اما كرت آن نزدیك است(در پاسخ به ادعاهای بی اساس استفاده میشود. این ضربالمثل براساس داستانی بدین شرح است كه شخصی به همدان رفته و بعد از برگشت ادعا كرده بود كه در آنجا از روی چند كرت پریده است).
همدان: منظور شهر همدان است. دُور: دور است(بُعد مكانی منظور است و شاید آن دورترین نقطهای بود كه میشناختند)؛ كسره آخر اسم نشانگر حذف شدن فعل ربطی«است» میباشد. كَرْدِس: كَرْت، زمین هموار و آماده برای صیفیكاری. نزدیك: نزدیك است(فعل به قرینه معنوی محذوف است)
هیشْ كی چِرا یاوا صوبی نَوِشا haish ki cherā yāvā sūby naveshā
چراغ هیچكس تا صبح روشن نمانده است(كنایه از آن است كه هیچگاه زندگی به طور كامل به مراد انسان نیست و به یك منوال جریان ندارد).
هیش كی: هیچ كس چِرا: چراغ یاوا: تا وقت(قید) صوبی نَوِشا: صبح نسوخت، تا صبح روشن نماند
هیشْ گسْ نَسِ كه نَچ با دَ رُتِسْ haish gas nase ke nach bā da rotes
هیچ بدی نرفت كه خوب جای او را بگیرد(هنگامی كه فردی متصدی انجام امری-حكومتی- میشود كه مانند فرد قبلی آن را به درستی انجام نمیدهد به كار میرود).
هیشْ گس: هیچ بدی،هیچ آدم نادرستی نَسِ: نرفت نَچ: خوب(متضاد «گس») با دَ: بیاید رُتِس: جایش، جای آن
یاوا خَرِس نَگِنِ عَلی واینگ نَجَنِ yāvā xares nagene āli vāing najane
تا الاغش از پا نیفتد علی را صدا نمیكند(درباره كسی كه تنها در مصائب به خداوند و ائمه متوسل میشود و تا كارد به استخوانش نرسد از آنها استمداد نمیخواهد به كار میرود).
یاوا: تا زمانی كه(قید زمان) خَرس: خرش، الاغش نَگِنِ: نیفتد(مضارع ساده) علی واینگ نجن: علی را صدا نمیكند، از علی كمك نمیخواهد.
یاوا نان سُورو كُلِچِ چُوزو yāvā nān surou koleche chozo
تا نان سرخ شود كلوچه سوخته است(كنایه از تعجیل خواهر یا برادر كوچكتر در ازدواج است).
یاوا: تا نان سورو: نان سرخ شود، پخته شود كُلچِ: نان كوچك(«چ» تصغیر است) أچوزو: میسوزد(مضارع اخباری)
یاوا ویلجه وی، أچی چروا أتِ كه دُرشتاوی اَچَی کُرْپَه
yāvā viljavi āchi charvā āte ke doroshtavi āchi corpa
تا كوچك بودی گوسفند میچراندی، حالا كه بزرگ شدی بزغاله میچرانی(هنگامی كه كسی در بیتجربگی به كارهای بزرگ میپردازد و از عهده برمیآید و بعد از كسب تجربه و مهارت به امور كم ارزش رو میآورد به كار میرود).
یاوا: تا ویلجه وی: كوچك بودی أچی: میرفتی چَروا: چهارپا، گوسفند أتِ كه: حالا كه(قید) درشتاوی: بزرگ شدی أچی: میروی(به نظر میرسد حركات پایان فعل زمان ساز است) کُرْپَه: بره و بزغاله
یی را از دِرزِ بَرْیُ و بر اَچُ، یی را از دَروازه و بَر نَچُ
yai rā āz derze bariyo baracho, yai rā āz darvāzao barnacho
گاهی از درز در بیرون میرود و گاهی از دروازه بیرون نمیرود(درباره شخصی كه گاهی به آسانی تن به كار میدهد و از روی علاقه و میل آن را انجام میدهد و گاهی از روی لجاجت و خودسری از انجام كاری سرباز میزند، به كار میرود).
یی را: یكبار، یك دفعه(به نظر میرسد«را» اسم باشد) از: حرف اضافه درز بَری: شكاف در برأچُ: بیرون میرود دروازه: در بزرگ ورود و خروج در شهر و قلعه و برج و بارو. برنچ: بیرون نمیرود
یی سیه هنِ كه پَتْكَری و هاووا، یاوا باو زِر هزار چرخ اَدُرِ
yai seiya hane ke patkariyo hāvā, yāvā bāu zer hazār charx adore
یك سیب را كه به هوا بیندازی تا به پایین برسد هزار دور میخورد(كنایه از نامشخص بودن آینده و نتایج امور است).
یی سیه: یك سیب هن كِه: هنگامی كه(قید) پتكَری: پرتاب كنی هاووا: هوا یاوا: تا وقتی كه(حرف ربط مركب) باو:بیاید زِر: پایین، زیر هزار: هزار(واحد شمارش) چرخ اَدُرِ: غلت میخورد، دور میزند، دور خود میچرخد.
منبع: غلامرضا ملایی؛ گویش وفسی، مثلها و متلها؛ فصلنامه راهدانش؛ شماره 10- 9؛ بهار و تابستان 1376.