همیشه رو به سوی باغ‌های سبز دانایی، به سوی شط روشن ادراک در حرکت بود. وقتی گل دعا در دست‌هایش شکفت خاکریز و سنگر از شمیم نجوایش بهاری می‌شد و گاهِ رزم، صلابت را به آفتاب می‌رساند.

 محمدرضا از همان نخستین روزهای آغاز جنگ تحمیلی آرزو داشت در صف دلاورمردان پای در میدان نبرد بگذارد. در پاییز سال 1363 وقتی که در سال دوم دبیرستان درس می‌خواند، آرزویش تحقق یافت و همراه بسیجیان زادگاهش «وفس»، راهی جبهه‌های نبرد شد تا همگام با مردان مرد بجنگد و راه تعدی و تجاوز بر خصم خیره سر ببندد. از آن جا که باز ماندن از کاروان عشق برایش دردناک‌تر از زخم تن بود، بار دیگر با کوله بار تعهد و تکلیف، راهی دیار نور شد تا به دشمن بگوید: «وقتی پای عشق در میان است پله‌های آسمان را با پای زخمی می‌توان پیمود».

 او وقتی به روزهای زندگی‌اش که از پاییز سال 1345 شروع شده بود فکر می‌کرد، هیچ فصلی را زیباتر و پر بارتر از فصل در جبهه بودن نمی‌دید. این را بارها به همرزمانش گفته بود. او در «وفس» روزهای خوبی در کنار خانواده و پدر و مادرش گذرانده بود ولی همیشه می‌گفت: «جبهه یک دنیای دیگر است».

 

در یکی از نامه‌هایش برای پدرش نوشته بود: ... اینجا گوشه‌ای از بهشت است و بهترین بندگان خدا اینجا هستند عاشقانی مخلص و صادق که در نگاهش صداقت و ایمان موج می‌زند و زلال عشق و اخلاص می‌جوشد....»

 محمدرضا در بهار سال 1363 از جبهه به وفس بازگشت. دیپلمش را گرفت و پس از شرکت در آزمون سراسری برای سومین بار عازم جبهه شد. او در رسته‌ رزمی، دلاورمردی کارآمد شده بود و با روحی سرشار از پایمردی و رشادت، تمام توان خویش را در راه هدف والایش نهاده بود. وقتی خبر رسید که در رشته‌ ادبیات مرکز تربیت معلم گرمسار قبول شده است خیلی خوشحال شد زیرا تلاش در سنگر تعلیم و تربیت را دوست داشت و کار معلمی را با روحیه خود سازگار می‌دید.

 اما در آن شرایط مردد بود که برود یا بماند. وقتی فرمانده به او گفت فعلا اوضاع جبهه کمی آرام است خیالش راحت شد و برای ثبت‌نام به گرمسار رفت و چند روز بعد راهی کلاس درس شد. احساس می‌کرد با ورود به رشته دبیری کیمیایی را یافته است که مدت‌ها دنبال آن بوده است، اما یاد جبهه و سنگر که می‌افتاد، مرغ دلش بهانه می‌گرفت و پرواز تا گلدسته‌های عشق و ایمان را آرزو می‌کرد.

 وقتی ترم اول را گذراند فرصت را غنیمت شمرد و با تعدادی از دانشجویان تربیت معلم گرمسار با سپاه محمد رسول الله (ص) راهی میعاد گاه عاشقان شد. با شروع عملیات والفجر 8، در شب 21 بهمن سال 1364 همنوا با امواج خروشان اروند، فاتحانه‌اش در فاو جاری شد. این منطقه استراتژیک در نخستین تک دلاورمردان فتح شد. دشمن سال‌های سال از همین منطقه، دشنه‌ خونینش را بر قلب دشت‌های نخل و سپیدار فرود می‌آورد.

 صدام منطقه را زیر آتش توپخانه گرفته بود، اما راست قامتان لشکر حق، استقامت می‌کردند و با صدای تکبیر رسایشان وحشتی در دل دشمن انداخته بودند. رزمندگان غیور با مقاومت خویش دشمن را از باز پس‌گیری فاو مأیوس کردند.

 یکی از همرزمانش می‌گوید: شب 27 بهمن‌ماه بود. او آن شب حال غریبی داشت. حرف‌های پدر را هنگام خداحافظی برایم بازگو کرد: «پسرم مدرکت را بگیر بعداً به جبهه برو» و پاسخ خود را که گفته بود: « چه مدرکی بالاتر از پیوستن به حق». کنار نیزار وضو گرفت و به نماز ایستاد. بعد در حالی که اشک شوق از چشمانش جاری بود با خدای خویش به نجوا نشست و بعد وصیت‌نامه‌اش را به یکی از امدادگرها که مجروحی را به پشت جبهه منتقل می‌کرد سپرد و سفارش کرد آن را به بچه‌های تعاون برساند. با هم در میان نیزارها به گشت‌زنی پرداختیم. نیروهای عراقی از هوا و زمین بر شدت آتش خود افزوده بودند.

 در زیر نور منورها یکی از همرزمان را دیدیم که مجروح کنار یک تانک نیمه سوخته افتاده بود. محمدرضا برای کمک به او رفت. اما در میانه راه انفجار یک راکت و ترکش‌های بی‌امان آن، او را از رفتن باز داشت. محمدرضا چشم که باز کرد در بیمارستان اهواز بود. شبی را تا صبح به شوق بازگشت به جبهه تلاش کرد تا بر درد زخم‌های عمیق خود فائق آید اما سرانجام شهید شد.

 

یک روز در گلزار شهدای وفس مشهدی عباس پدر محمدرضا را دیدم. برایم از شیرین‌زبانی‌های فرزند شهیدش به وقت کودکی و از خوبی‌هایش در دوره نوجوانی و جوانی تعریف کرد و ‌گفت: محمدرضا شهادت را عالی‌ترین مرگ می‌دانست و در وصیت‌نامه‌اش نوشته بود: «اکنون که قرار است انسان یک روز بمیرد و در دل خاک فرو رود چه بهتر که در راه اعتلای کلمه‌ی لا اله الا الله، محمدرسول‌الله (ص) و علیاً ولی‌الله بمیرد».

 پی نوشت: تواریخ ذکر شده در مطلب خبرگزاری ایسنا کاملا با تواریخ ذکر شده در کتاب "وفس در گذر زمان" تفاوت دارد. حتی تفاوت هایی در نوع شهادت و اتفاقات قبل و بعد از آن مشاهده می شود. متاسفانه زندگی شهیدان در اینجا و کتاب وفس در گذر زمان تاحدی غیرواقعی و ناملموس و در بعضی مواقع افسانه ای است که این مسئله در نهایت باعث کم توجهی به متون راوی زندگی شهیدان می شود.