مقدمه
در تمام کتاب‌ها، اسناد و اوراق مربوط به تاریخ انقلاب مشروطه، از واقعه‌ی شهادت اولین شهید این انقلاب یاد شده است. البته این منابع، اطلاعات بسیار محدودی درباره‌ی شهید سیدعبدالحمید در اختیار محققان و علاقه‌مندان مشروطه قرار می‌دهند. در این مقاله ضمن مرور حادثه شهادت سید عبدالحمید بر اساس روایت منابع گوناگون، شخصیت و سیر زندگی این شهید و نیز نقش و تاثیر شهادت او در روند پیروزی انقلاب بررسی شده است.

نام کامل اولین شهید راه آزادی و مشروطیت ایران، سید عبدالحمید سجادی وَفسی است. محل تولد او روستای وفس* از توابع شهرستان اراک در استان مرکزی می‌باشد. سیدعبدالحمید منتسب به خانواده سجادی‌های وفس که از خانواده‌های بزرگ سادات در منطقه بودند، می‌باشد. نام پدر او سید نظام‌الدین بود. سید نظام‌الدین چهار پسر داشت که سید عبدالحمید کوچکترین آن‌ها بود (دهگان، 1342: 257) .
شهید سیدعبدالحمید بنابر شیوه‌ی موجود در خانواده‌ی سادات سجادی، بعد از گذراندن تحصیلات مقدماتی در مکتب‌خانه‌های وفس و فراگیری آموزش‌های اولیه دینی در محضر عالمان خانواده، راهی دیار غربت می‌شود تا عطش دانستن خود را در محضر علما و فضلای عصر با تحصیل علم اقناع نماید. سیدعبدالحمید نخست در اراک، سپس در قم و در پایان مقیم تهران شده و تحصیلات حوزوی خود را ادامه می‌دهد و از محضر علما و بزرگان آنزمان همچون شیخ فضل‌الله نوری و شیخ مرتضی آشتیانی بهره می‌برد.

سیدعبدالحمید در سال 1322 هجری از تهران به وفس مراجعت کرده با دختر عموی خود که خیلی جوان بود، ازدواج نمود و پس از چندی دوباره به قصد ادامه تحصیلات به تهران بازگشت. مقارن حوادث مشروطیت، سید عبدالحمید که تازه صاحب فرزند شده بود در مدرسه‌ی علمیه حاج ابوالحسن معمارباشی، مشغول تحصیل بود (همان: 258) و به شرحی که در ادامه خواهد آمد در جریان انقلاب به شهادت رسید. تنها فرزند سیدعبدالحمید، دختری به نام بانو هاجر بود که بعدها با سید محمود نبوی، وکیل دادگستری اراک ازدواج نمود. حاصل این ازدواج چند فرزند بود که آخرین آن‌ها در سال 1387 ش به دیار باقی شتافت.

مرور واقعه شهادت سید عبدالحمید و حوادث بعد از آن تا پیروزی مشروطه
در سال 1284 ش/ 1323 ق که کسروی آن را شروع جنبش مشروطه دانسته، واقعه مهاجرت علما و مردم به حرم حضرت عبدالعظیم روی داد. این واقعه که از آن تعبیر به مهاجرت صغری می‌شود بعد از حوادثی چون ماجرای مسیو نوژ بلژیکی، ویران کردن سرای بانک و به چوب بستن بازرگانان، اتفاق افتاد. مهاجرین مدتی در حضرت عبدالعظیم ماندند و سرانجام خواست‌های خود را توسط سفیر عثمانی به گوش شاه رساندند. شاه پس از شنیدن درخواست‌های علما و مردم، موافقت خود را با آن‌ها اعلام کرد. عین‌الدوله نیز موظف شد که آنان را به شهر بازگرداند و پیشنهاداتشان را عملی سازد.

پس از بازگشت علما و مردم به شهر، عین‌الدوله که هرگز حاضر نبود تن به اجرای درخواست‌های مردم بدهد این کار را به امروز و فردا انداخت و سعی کرد تا ضمن ایجاد اختلاف در میان صفوف رهبران و مردم، بعضی از روحانیون و دیگر شخصیت‌ها را زندانی یا تبعید کند و به این ترتیب غائله را بخواباند. یکی از  روحانیونی که عین‌الدوله درصدد دستگیری و تبعید او بود؛ حاجی شیخ محمد سلطان‌الواعظین، خطیب و واعظ سرشناس تهران بود. دلیل خصومت عین‌الدوله با شیخ محمد واعظ آن بود که او در حادثه بانک، مردم را به خاطر ایجاد بانک استقراضی روس و بی‌حرمتی به اجساد مسلمانان شورانده و موجب تخریب آن شده بود. به طور کلی شیخ محمد از سخنوران بزرگی بود که در مساجد و مجالس عزا، بی‌پروا از استبداد بد می‌گفت و به عین‌الدوله دشنام می‌داد.
در جریان دستگیری شیخ محمد واعظ، سیدعبدالحمید به شهادت رسید و با شهادت او، مبارزات وارد مرحله‌ی تازه‌ای شد و در نهایت در کمتر از یک ماه، انقلاب مشروطه پیروز گردید.

روز شهادت
روز چهارشنبه، 19 تیر 1285 شمسی (18 جمادی‌الاول 1324/ 11 ژوئیه 1906)، دو ساعت پس از طلوع آفتاب، شیخ محمد واعظ سوار بر الاغش از محله سرپولک می‌گذشت. ناگهان دویست تن از سربازان فوج قزوین به سرپرستی احمدخان سلطان از پشت سر با شتاب سررسیدند. احمدخان، شیخ را نگه داشت و گفت: بسم‌الله، برویم؛ حاج شیخ محمد گفت: کجا برویم و من کیستم؟ احمدخان، فرمانده فوج گفت: شما حاجی شیخ محمد واعظ هستید و ‌باید با من به خانه‌ی عین‌الدوله برویم. شیخ محمد گفت: من مطیع امر و حاضرم، لکن خوب است شما از عقب من بیائید و هر جا که می‌خواهید مرا ببرید، بگویید خود می‌روم. اگر تخلف کردم از عقب مرا با گلوله بزنید، زیرا اگر اهالی تهران مرا اسیر شما ببینند احتمالاً هرج و مرج خواهد شد. بهتر آن است که یک‌نفر همراه من باشد و سربازان و فراشان از پشت سر ما حرکت کنند؛ اما احمدخان سلطان، قبول نکرد. از این رو سربازان، اطراف شیخ را گرفته و به طرف خانه‌ی عین‌الدوله حرکت کردند. هنگامی که به نزدیکی مسجد و مدرسه‌ی حاج ابوالحسن معمارباشی (یکی از مدارس طلبه‌نشین تهران) رسیدند، طلبه‌های مدرسه از دستگیری شیخ محمد آگاه شده و با کمک و همیاری مردم بازارچه، جلو حرکت سربازان را گرفتند. احمدخان که نمی‌خواست درگیر شود، شیخ محمد را در سربازخانه‌ای که در آن نزدیکی بود محبوس کرد تا مردم متفرق شوند، سپس وی را به سمت جایگاه عین‌الدوله ببرند.

مردم در اطراف سربازخانه جمع شدند. دقیقه به دقیقه بر تعداد آنان افزوده می‌شد. در این میان خبر دستگیری واعظ به آیت‌الله بهبهانی رسید. او پسر خود را با عده‌ای از طلاب و سادات برای رهانیدن شیخ محمد فرستاد، اما کارساز نبود و احمدخان به اقدام خود اصرار می‌ورزید. با انبوه شدن جمعیت و حضور پسر بهبهانی بر مقاومت و پایداری مردم افزوده شد تا اینکه با تحریک ادیب‌الذاکرین، جمعیت به سربازخانه هجوم بردند و با زور داخل شده، شیخ محمد را از حبس درآوردند. احمدخان به سربازان فرمان شلیک داد. بعد از چندبار شلیک هوایی توسط سربازان، یک تیر به ران ادیب‌الذاکرین خورد، اما با این حال، وی شیخ محمد را از آن میان نجات داد و خود نیز خارج شد.

در این زمان بود که سیدعبدالحمید، وارد صحنه مبارزات می‌شود و بلافاصله بعد از چند دقیقه به شهادت می‌رسد. اگر چه حضور او در جریان مبارزات آزادی‌خواهانه بسیار کوتاه بود، اما واقعه شهادت او نقش مهمی در تهییج مردم و تسریع روند انقلاب داشت. ناظم‌الاسلام کرمانی در تاریخ بیداری (ص 239) چگونگی شهادت سید را به زیبایی هرچه تمام‌تر بیان کرده است:

از قضایای اتفاقیه؛ کامل مجید، فاضل رشید، سید سعید، مرحوم سید عبدالحمید که از طلاب و اهل علم بود؛ با زبان روزه از درس آقا میرزا محمدتقی مجتهد گرگانی مراجعت کرده و کتابهای درس خود را در زیر بغل داشت، به آن محل رسید و آن هنگامه و شلیک سرباز را دید. خطاب به احمدخان کرد و گفت: مگر تو مسلمان نیستی؟ چرا امر به شلیک کردی؟ مگر این‌ها مسلمان نیستند؟ مگر ادیب، نوکر سیدالشهداء نیست که در خون خود می‌غلطد؟ اگر دولت از تو مؤاخذه می‌کرد؛ می‌گفتی که ملت هجوم آورد و حبسی را برد. احمدخان از غیظ و تغیر تفنگی از یکی از سربازها گرفت و به طرف سید غریب بی‌کس خالی نمود. بعضی گویند در شلیک اول، تیر احمدخان به سید گرفت ... بالجمله؛ سید عبدالحمید به همان رسیدن تیر افتاد. مردم سید عبدالحمید را آوردند به مدرسه‌ی معمارباشی و در آنجا خوابانیدند. حاج شیخ محمد خود را انداخت روی نعش سید و گفت: آقای من چه می‌خواهی؟ سید جواب داد، قدری آب که عطش مرا اذیت می‌کند. تا آب حاضر شد سید از این دارفانی به دارباقی رحلت فرمود.

حاج شیخ محمد واعظ که مظلومیت سید را مشاهده کرد، خون او را به صورت و محاسن خود مالید. صدای گریه و ضجه از مردم بلند شد. سادات و طلاب صداهای خود را بلند کرده، زن‌ها شروع به شیون و گریه کردند. در این هنگام سیف‌الدین میرزا، مدیر توپخانه با یکدسته قزاق رسید. اینها برای یاری احمدخان آمده بودند ولی دیر رسیدند و چون از اوضاع و احوال آگاه شدند، کشته سید عبدالحمید را برای آنکه در دست مردم نباشد، برداشته و حرکت کردند. در این زمان میرزا سیدجعفر صدرالعلماء با عده‌ی زیادی از سادات و طلاب به آن جا رسید. وقتی مردم او را دیدند مصمم‌تر گشته و با همراهی یکی از جوانان غیور آن محله، قزاقان را تعقیب نموده و با زور و کشاکش، جنازه‌ی سید را از ایشان گرفته، بازآوردند.
صدرالعلماء دستور داد کشته سید را به مسجد جامع ببرند؛ مردم با آن جمعیت انبوه، جنازه را برداشته با شیون و ناله به طرف مسجد جامع حرکت کردند.
با کشته شدن سید، جنب و جوش عظیمی در شهر پدید آمد و همه به سوی مسجد جامع حرکت کردند. کسروی در تاریخ مشروطه (ص 97) ماجرا را اینطور شرح می‌دهد:

کم‌کم به شهر آوازه افتاده و کوشندگان از هر سوی شهر می‌شتافتند. بازار و کاروانسراها و تیمچه‌ها بسته می‌شد. از علماء نخست بهبهانی و سپس شیخ محمدرضا قمی و سپس طباطبایی هر یکی با دسته‌ی بزرگی به آنجا آمدند. بدینسان در پایتخت ایران، شورش بزرگی برخاسته و مردم در برابر دولت ایستادند. یکدسته از پی علما رفته، هر که را می‌یافتند به مسجد می‌آوردند.

عصر روز چهارشنبه خیل عظیم مردم در مسجد جامع جمع شدند و به شیون و زاری و عزاداری پرداختند. در مسجد غوغایی بود و با غوغایی که به دنبال چوب خوردن حاج شیخ هاشم قندی روی داد، تفاوت داشت. از هر سری صدایی بلند بود.

صدای شلیک تفنگ و شیون زن‌ها و فریاد مردها و ناله‌ی مجروحین اهالی شهر را مضطرب و پریشان خاطر ساخت و دسته‌دسته از اطراف شهر برای کمک به شورشیان به طرف معرکه و مسجد جامع شتافتند. کلیه‌ی بازارها و دکاکین حتی نانوایی‌ها بسته شد و شهر به صورت ایام سوگواری درآمد و چنان هیاهو و غوغایی در تهران به پا شد که مردم تا آن زمان چنین روزی ندیده بودند. علما همگی با بستگان خود فوج‌فوج به طرف مسجد جامع روانه شدند. تجار و بازرگانان که تا آن زمان خود را مخفی می‌کردند و از شرکت علنی در وقایع سابق خودداری می‌کردند و یکنوع بی‌طرفی پیش‌گرفته بودند و اگر هم کمک به نهضت می‌کردند، از تظاهر دوری می‌جستند، از خانه‌ها بیرون آمده به جماعتی که در مسجد جامع بودند، ملحق شدند. زن‌های تهران هم در این قیام شرکت کردند و مردها را به یاری شورشیان و مظلومین تشویق می‌کردند و در کوچه و بازار با فریاد دلخراش به دولتی‌ها فحش می‌دادند و نفرین می‌کردند.(ملک‌زاده، 1363: 355)

به دلیل بالا رفتن هیجان عمومی، حاج شیخ فضل‌الله که تا آن روز کمتر به این اجتماعات می‌پیوست به نوشته ناظم‌الاسلام کرمانی در ص 241، «با کوکبه و جلال همراه عده‌ای از مردم سنگلج وارد مسجد جامع شد.»
بزازان، چادر بزرگی را در حیاط مسجد جامع افراشتند. بعضی نیز ابزار و وسایل مورد نیاز برای اقامت در مسجد را تهیه نمودند.
آیت‌الله طباطبایی بعد از حضور در مسجد جامع، طی سخنرانی ضمن دعوت مردم به اتحاد و همدلی چنین گفت:

بغض و کینه و اغراض شخصیه را کنار گذارده در زیر لوای اتحاد و توحید در این دوره سلطنت که وزرای خائن و پادشاه رئوف و مهربان و مایل به معدلت و مساوات است... قانون معدلت را دائر کنیم.

آقایان دیگر اصرار به برکناری عین‌الدوله داشتند که آقای طباطبایی گفت: «اگر عدالتخانه را برپا کنیم، عین‌الدوله داخل آدمی نیست».(کرمانی، 1346: 241)
مردم جنازه سید عبدالحمید را حوالی ظهر در همان مسجد جامع شستند و در میان مسجد گذاردند. انبوه جمعیت حاضر در مسجد پیرامون جنازه جمع شده به نوحه‌خوانی، سینه‌زنی و عزاداری پرداختند.
درباره‌ی سید عبدالحمید و حماسه‌ی شهادت او، مرثیه‌های بسیاری خوانده و شعرهای فراونی گفته شد. به عنوان نمونه یک بند از بیست‌و‌پنج بند اشعار فصیح‌الزمان سیدرضوان که به پیروی از دوازده بند مرحوم محتشم کاشانی سروده شده، نقل می‌گردد:

بی‌حربه، چون که جیش خداوند ذوالمنن              بر حربیان شدند دلیرانه صف شکن
سلطان فوج، یاور عبدالمجید* داد                       فرمان قتل جملگی، از خبث خویشتن
شلیک با تفنگ نمودند حربیان                           مجروح ساختند به یک حمله، چند تن
در آن میانه، سید و سالار سروران                     عبدالحمید، فخر زمان، مفخر زمن
غافل ز ره رسید و زهنگامه بی‌خبر                    انگشت حیرتش بشد آنگاه در دهن
چشمش به سوی معرکه افتاد محو و مات           از کارهای چرخ، ز غوغای مرد و زن
ناگاه بی‌ملاحظه، سلطان فوج دون                  تیری زد آتشین، به تن شمع انجمن
مابین سینه و گلویش تیر جا گرفت                   وز پشت او بدر شد و جانش شد از بدن
هم بی‌گناه بود و هم از خلق منزوی                هم بد غریب و بی‌کس و هم دور از وطن
تیرش به سینه خورد، به مظلومی حسین         قلبش بگشت پاره، به مجروحی حسن
تا جان برفت از تن جان جهان برون                  زد صیحه جبرئیل، که ای حی ذوالمنن
   از نو حسین کشته زجور یزید شد                 عبدالحمید کشته‌ی عبدالمجید شد
* عبدالمجید اسم عین‌الدوله است.

روز ختم سید عبدالحمید
مردم در طول شب و تا بامداد صدای جارچیان دولتی را می‌‌شنیدند كه: «هر كس كه فردا دكان یا حجره خود را باز نكند كالایش تاراج و خود او كیفر خواهد شد». از طرفی هم عین‌الدوله كه در فكر سركوب مردم بود تمام نیروهایش را از بیرون شهر به داخل شهر آورده و در نقاط حساس و خیابان‌ها و در بازار مستقر كرده بود. در سر هر كوچه و محله‌ای تعدادی سرباز ایستاده و مشغول نگهبانی بودند.
عین‌الدوله که در اصل کل دولت بود پیغامی برای علمای متحصن در مسجد فرستاد مبنی بر اینکه «شما آقایان به منازل خود برگردید تا ما امور را اصلاح نماییم». علمای متحصن بعد از مشورت برای اولین‌بار به صراحت برکناری عین‌الدوله را خواستند:

مقصود ما تاسیس عدالتخانه است که بعد از این به کسی ظلم و تعدی و اجحاف نشود و چون عین‌الدوله مانع عدالتخانه است و دستخط شاه را اجرا نمی‌کند و قول شاه را به فعلیت نمی‌رساند پس خائن دولت و ملت است و باید از مسند وزارت برخیزد (همان: 242)

مردم هم که کشته‌شدن یک طلبه سید آن هم به صورت تشنه برایشان بسیار سنگین و غیرقابل هضم بود، برخلاف دستورات و تمهیدات دولتیان رفتار کردند، بازارها و دکان‌ها کماکان بسته بود و مردم دسته‌دسته به مسجد نزد علما رفتند.
تا قبل از ظهر مجلس ختم سید عبدالحمید برگزار شد و وعاظ درباره‌ی درنده‌خویی‌ها و بدی‌های عین‌الدوله سخنرانی کردند.
غروب روز پنج‌شنبه، بزازها کار دیگری انجام دادند و آن اینکه پیراهن خونین سید را بر سر چوبی بسته، آن را به شکل بیرق درآوردند و با تشکیل دسته‌های سینه‌زنی و نوحه‌خوانی پیرامون آن به عزاداری پرداختند. عزاداران فریاد می‌زدند: «محمد یا محمد یا محمد، برس فریاد امت یا محمد». دسته‌های عزاداری نخست چندبار در مسجد گردیدند، سپس خارج شده و در بازار، اطراف مسجد جامع و مسجد شاه حرکت نمودند و در نهایت بدون اینکه کسی از سربازان به آنها تعرضی کند به مسجد بازگشتند.
رخداد دیگری که جای اشاره دارد این بود که طی شب جمعه، ملی‌گراهایی همچون فریدون آدمیت بین نظامیان و فرماندهانشان می‌رفتند و از آن‌ها با نصیحت و گفت‌و‌گو تعهد می‌گرفتند که به سوی مردم شلیک نکنند و در صورتی که حکم دولتی شلیک به سوی مردم بود، دستور را اجرا نکنند. فریدون آدمیت برای توجیه فوج شقاقی(فوجی که در اطراف مسجد جامع مستقر شده بودند) شهادت سیدعبدالحمید را مثال می‌زند. او به فرماندهان این فوج می‌گوید:

... اگر یک نفر سید به تیر شما کشته شود، تا ابد فوج شقاقی مورد لعن و سال‌ها روضه‌خوان‌ها در بالای منبر شما را همدوش بنی‌امیه به زبان می‌آورند. فوج قزوین که شلیک کردند و سید عبدالحمید را کشتند، امروز مورد لعن و نفرین و تنفر عمومی واقع شده‌اند.

سوم سید عبدالحمید و روز دفن او در مسجد جامع
مردم لباس عزا و مظلومیت پوشیده بودند و در داخل مسجد در اطراف جنازه سید عبدالحمید مشغول روضه‌خوانی و سینه‌زنی بودند. عین‌الدوله تمام نیروها و سربازها را كه در خارج از شهر ذخیره كرده بود به داخل شهر آورده، دور تا دور مسجد را محاصره كرده و اجازه ورود به كسی نمی‌‌داد. همچنین گروهانی را كه دیروز از شلیك‌كردن خودداری كرده بودند، به جای دیگر انتقال داده و به سربازان دستور اکید داده بود اگر مردم به صورت گروهی از مسجد خارج شدند آنها را به گلوله ببندند.

در این روز نیز همانند روز گذشته دسته‌های عزاداری پدید آمدند. بدین‌شکل که از پیراهن و عمامه خونین سید عبدالحمید دو بیرق ساختند و دو دسته تشکیل دادند. طلاب و سادات، بیرق عمامه سید را علم کرده به سر و سینه می‌زدند. از طرف دیگر کسبه بازار هم بیرق پیراهن خونین سید را در دست گرفته و عزاداری می‌کردند. كم‌كم ازدحام مردم بیشتر شد و برخلاف نظر آقایان طباطبایی و بهبهانی، به سمت بیرون مسجد راه افتادند. سادات و طلاب، قرآن به دست از جلو و مردم نیز پشت سر آنها از مسجد خارج شدند. كمی دورتر از مسجد سربازان جلوی آنها را گرفته و مانع عبور شدند و آنها هر چه اصرار كردند كه با این جمعیت زیاد برگشتن امكان ندارد سربازان نپذیرفتند. تا بالاخره میرزا احمدخان آشتیانی كه رئیس سربازان آن ناحیه بود دستور شلیك داد و سربازان به سمت مردم تیراندازی كردند و تعداد زیادی از مردم را كشته و زخمی نمودند. مردم كه فكر نمی‌‌كردند سربازها به سمت سادات و طلاب تیراندازی كنند وحشت‌زده به مسجد بازگشتند. مردم از علما می‌‌خواستند كه برای دفع حملات سربازان فرمان جهاد صادر كنند كه آقایان با درایت خود چنین اجازه‌ای ندادند و مردم را به آرامش دعوت كردند.

بعد از این حادثه سربازان همه جا را گرفتند و دور تا دور مسجد را محاصره كردند و در بالای پشت بام‌ها سنگربندی كرده و در بالای شمس‌العماره كه به راحتی می‌‌توانستند مسجد را به گلوله ببندند مستقر شدند. از طرف رئیس پلیس دستور داده شد برای متفرق‌كردن مردم و خارج‌شدن آنها از مسجد آب را بر روی مردم و علما در داخل مسجد ببندند.

بهبهانی و طباطبایی وقتی نتوانستند پیام خود را از طریق سفارت انگلیس به شاه برسانند. نامه‌ی جدیدی خطاب به شاه نوشته و به نزد عضدالسلطان پسر شاه فرستادند. او نیز عین نامه را برای پدرش فرستاد. حوالی غروب دستخط مظفرالدین شاه در جواب پسرش عضدالسلطان به دست آقایان رسید؛ اما در نهایت از این نامه‌نگاری نیز چیزی عاید علما و مردم متحصن در مسجد جامع نشد.

بدین‌سان آخرین تلاش‌های آقایان برای رسیدن به پیروزی به بن‌بست خورد و هر لحظه نیز فشار عین‌الدوله بر ایشان و مردم و نیز امكان كشته شدن مردم بیشتر می‌‌شد.  آقایان بعد از مشورت به این نتیجه رسیدند که مردم را متفرق و به خانه‌هایشان برگردانند. از این رو، مرحوم طباطبایی و بهبهانی طی خطابه‌هایی از مردم و طلاب خواستند به منزل‌ها رفته و از فردا به سركارهایشان بروند:

ای مردم ما قول و عهد شما را به شما مسترد می‌‌داریم. خواهشمندیم كه ما را بگذارید به حال خود و بروید اگر می‌كشند، ما را بكشند و اگر می‌‌گیرند، ما را بگیرند. از شما كاری ساخته نیست جز آن كه تفرقه حواس ما را باعث می‌‌شوید، بروید و دكان‌های خود را بازنمایید.

طلاب و مردم حاضر به رفتن به منزل‌هایشان نبودند. مرحوم بهبهانی و طباطبایی از بیم اینكه آشوب گسترده‌تر نشود و تعداد كشته‌ها افزون نگردد پافشاری می‌كردند تا اینكه قرآن دست گرفتند و مردم را به رفتن و خروج از مسجد قسم دادند. مرحوم بهبهانی بعد از اینكه دستخط شاه را برای مردم خواند، قرآن به دست گرفته و خطاب به مردم چنین گفت:

ای مردم آنچه را كه در باب عدالت تقاضا و خواهش نمودید عاقبت جز گلوله جوابی نشنیدید. كار به ناملایمات و سختی خواهد رسید، پس هر چه زودتر بروید»(همان: 244).

مردم نیز با شنیدن این سخنان متفرق شدند و به جز عده‌ای از خواص همه مسجد را ترك كردند.
در روز جمعه، جنازه‌ی سید عبدالحمید را در صحن مسجد به خاک سپردند.
ابراهیم صفایی در کتاب «اسناد مشروطه»(ص 24)، نامه‌ای از میرزا محمدخان وکیل‌الدوله، منشی مخصوص و وزیر تحریرات مظفرالدین‌شاه، منتشر نموده است که در آن وکیل‌الدوله، وقایع روز شهادت سید عبدالحمید و روزهای بعد از آن را خطاب به نریمان‌خان قوام‌السلطنه، از دید و منظر خود شرح داده است. منتخباتی از این نامه به دلیل بدیع بودن در اینجا نقل می‌گردد:

... یکنفر قزاق یکنفر سید را با گلوله مقتول... می‌نماید، مردم هم آن قزاق را می‌کشند... جنازه‌ی سید را برداشته رو بخانه علما و تمام علما و پیشنماز، طلاب و آخوند و ملا، بلااستثنا حتی جناب حاجی شیخ فضل‌الله مجتهد رو بمسجد جامع که در آنجا اجتماع و ازدحام می کنند... جنازه سید را هم غسل داده و در زیرزمین مسجد جامع امانت گذاشتند تا علما چه مقصود داشته باشند؟ ... جناب حاجی آقا محسن مجتهد عراقی را نزد آقایان علما بمسجد فرستادند که آنها را نصیحت و موعظه کند... و سلطان فوج که قاتل آن یکنفر سید بوده است او را هم همراه حاجی آقا محسن روانه می‌کنند که: این خونی و قاتل، شما هر کاری دارید با این قاتل بکنید. در جواب گفته‌اند: اولا ما دعاگوی شاه و ... اما در باب این سلطان قاتل، ما کاری به او نداریم و قبول هم نکردند و گفتند که: قاتل ما همان شاهزاده(عین‌الدوله) است...

حوادث دیگر تا پیروزی انقلاب
حرکت و جنبشی که از صبح 18 جمادی‌الاول به واسطه‌ی قتل سید عبدالحمید شروع شده بود، سه روز به طول کشید و فتح و پیروزی قطعی نصیب هیچیک از دو طرف نگردید. علما و سایر تحصن‌کنندگان باقی‌مانده در مسجد جامع، روزهای شنبه و یک‌شنبه را نیز با سختی و فشار در مسجد بسر بردند و در نتیجه‌ی اتفاقاتی که رخ داد صبح روز دوشنبه به قصد عزیمت به عتبات عالیات به سمت حضرت عبدالعظیم حرکت نمودند و در روز سی‌ام تیر به قم رسیده و در آن شهر تحصن کردند.
آیت‌الله بهبهانی صبح روز دوشنبه(23 جمادی‌الاول) و قبل از خروج از تهران، نامه‌ی دیگری به سفیر انگلیس می‌نویسد و ضمن تشریح وقایع اتفاق افتاده از او می‌خواهد که همراهی و همیاری خود را دریغ نکند؛ آیت‌الله بهبهانی در این نامه پیرامون شهادت سید عبدالحمید به سفیر می‌نویسد:

... و چند روز پیش یعنی چهارشنبه گذشته(11 ژوئیه) سید محترمی بی‌جهت به قتل رسید و ما برای اجرای مراسم تشییع جنازه او در مسجد جمعه که یکی از مراکز بزرگ و مقدس اسلامی است، گرد آمدیم... متمنی است با در نظر گرفتن دوستی فیمابین، از بذل مساعی خود برای پایان دادن به این ستمگری‌ها و تعدیات خودداری نفرمائید (معاصر، 1347: 86).

پس از خارج شدن علما از تهران، عین‌الدوله شروع به انتقام‌گیری کرد. از جمله کارهایی که انجام داد این بود که منصب احمدخان سلطان، قاتل سید عبدالحمید را از درجه‌ی سلطانی به یاوری ارتقاء داد و بر میزان حقوق او افزود.
سه روز پس از عزیمت علما به قم، اولین دسته مردم در باغ سفارت انگلیس تحصن کردند. همه روزه بر شمار بست‌نشینان افزوده می‌شد. گرانت داف، سفیر انگلیس، اولین خواسته‌های بست‌نشینان را به شاه منتقل کرد. این خواسته‌ها عبارت بود از بازگشت علما به تهران، عزل عین‌الدوله، تشکیل مجلس شورای ملی، قصاص قاتلین شهدای وطن(سید عبدالحمید و حاجی سیدحسین)، بازگردانیدن تبعیدشدگان به تهران.
با افزایش فشارها بر حکومت به واسطه تحصن‌کنندگان در سفارت و شهر قم و با پشتیبانی محمدعلی میرزا و دخالت سفیر انگلیس، روز 6 مرداد ۱۲۸۵، عین‌الدوله از کار برکنار شد. با برکناری عین‌الدوله برخی از بست‌نشینان قصد ترک سفارت را داشتند که با مخالفت رهبران مواجه شد و بست‌نشینی ادامه پیدا کرد. شاه خواست متحصنان را پذیرفت و در تاریخ 14 مرداد 1285 (14 جمادی‌الثانی 1324) فرمان مشروطیت صادر شد.
بدین ترتیب دقیقاً 26 روز بعد از شهادت سید عبدالحمید، انقلاب مشروطه به پیروزی می‌رسد و او اولین شهید راه آزادی نام گرفت.

تاثیر شهادت سید عبدالحمید در روند انقلاب و پیروزی مشروطه
با توجه به وقایع‌نگاری‌های مشروطه، به راحتی می‌توان گفت که حضور سید عبدالحمید در واقعه دستگیری شیخ محمد واعظ کاملا اتفاقی بود و او همانند بسیاری از مردمان آن‌روزگار نه درک درستی از مشروطه داشت و نه به طور کامل از جریان مبارزات آزادی‌خواهانه مطلع بود. رفتاری که از او در مواجه با فرمانده فوج قزوین سر زد، ناشی از غیرت و تعصب مذهبی و ملی بود. او وقتی دید ادیب‌الذاکرین که ذاکر و مداح اهل‌بیت (علیهم‌السلام) است آنطور در خون خود می‌غلطد، خون در رگ‌هایش به جوش می‌آید و شجاعانه و نه از روی سادگی، به طرف او می‌رود و با فریاد از او بازخواست می‌کند و این کاری است که هر آزاد مرد دیگری در آن صحنه و واقعه انجام می‌داد.
ابراهیم دهگان در تاریخ اراک (ص 257) می‌گوید:

سید عبدالحمید از رجالی نیست که شهرت علمی داشته‌باشد و یا با بیانی شیوا کلامی موزون بیادگار گذاشته باشد؛ سید نخستین کسی است که در روز انقلاب مشروطیت بدون ترس و هراس جلو رفت و جان خود را فدا نمود و اسم خویشتن را در تاریخ انقلاب با خط درشت، به صفحه اول نگاشت.

فارغ از توجه به اندیشه و شخصیت سید عبدالحمید و علت رفتار او در آن صحنه، با اطمینان می‌توان گفت، شهادت او تاثیر بسیار زیادی در روند و نوع مبارزات مشروطه‌خواهی بر جا گذاشت و باعث سرعت گرفتن پیروزی مشروطه شد.
جنبه‌ی دیگر اهمیت شهادت سید عبدالحمید، عزاداری‌هایی بود که به واسطه شهادت او به مدت 3 تا 5 روز به طور مستمر در مسجد جامع و همچنین در مراحل دیگری از مبارزات انجام ‌شد. شعرا و خطبا درباره وی مرثیه‏سرایی می‌کردند و قتل او را با شهادت امام حسین(علیه‏السلام) مقایسه می‌نمودند.
کسروی در تاریخ مشروطه(ص 100) پیرامون نقش روضه‌خوانی در تهییج مردم و بالابردن روحیه آنان برای ایستادگی در مقابل استبداد می‌گوید:

این را می‌باید بگوییم که آنروز، یکی از کارهای همیشگی ایرانیان، روضه‌خوانی بود و به هر کجا که یک دسته‌ای فراهم آمدندی، و هر انجمنی یا بزمی که بودی، بایستی روضه‌خوانی باشد و یاد کربلا و داستان آن به میان آید و بگریند... در این نشست‌های کوشندگان هم، چه به هنگامیکه در عبدالعظیم می‌بودند و چه زمانی که به تهران بازگشتند و چه این هنگام که در مسجد آدینه می‌نشستند، همیشه روضه‌خوانی می‌شد. به ویژه که داستان کشته‌شدن سیدی به میان آمده و این خود انگیزه‌ی جدایی برای روضه‌خوانی و سوگواری بکشتگان کربلا می‌بود.

به طور کلی در ایام انقلاب مشروطه، محافل و مجالس پر شوری به یاد وقایع كربلا برپا می‌شد و از منابع بر می‌‏آید كه این مجالس عمومیت داشته و اكثر آحاد ملت در آن شركت داشته‏اند و از آنجا كه همه آنان حول محور قیام امام حسین(علیه‏السلام) مجتمع شده بودند و روحانیت را پیروان حقیقی امام حسین(علیه‏السلام) می‌‏دانستند، فرامین و توصیه‏های آنان را می‌‏پذیرفتند. آحاد ملت در واقع خود را در صحنه كربلا احساس می‌‏كردند و با توجه به عبارت «كلّ یوم عاشورا و كلّ ارض كربلا» این انگیزه در آنان قوی گشته بود كه اگر در روز عاشورا نبودند كه به یاری امام حسین(علیه‏السلام) برخیزند، امروز عاشورا دوباره تكرار شده و می‌‏توانند به رهبری روحانیت، آرزوی دیرینه خود را كه همانا شهادت در راه دین بود، جامه عمل بپوشند. از این رو به محض اعلان علما به صحنه می‌‏آمدند و با یك سخنرانی شورانگیز آماده فداكاری می‌‏شدند. به همین جهت، اگر كسی از آنان به شهادت می‌‏رسید آنها را در مبارزه استوارتر می‌‏كرد و همان‏گونه كه بیان كردیم، شهادت سید عبدالحمید نقطه عطفی در انقلاب مشروطه شد و از آن زمان آحاد ملت به این حقیقت رسیدند كه حكومت در مقابل مردم ایستاده، با تمام قوا می‌‏كوشد كه حركت عدالتخواهی آنان را سركوب كند. لذا تكلیف خود را مبارزه با حكومت تشخیص دادند و در این راه نهضت امام حسین(علیه‏السلام) را الگوی خویش ساختند. بدین‌سان مجالس عزاداری نقش مهمی را در آگاهی مردم، اجتماع آنان و ایجاد انگیزه قوی برای مقابله با استبداد و استعمار و پیروزی انقلاب مشروطه ایفا كرد.

شهادت سید عبدالحمید به عنوان نماد و سمبل مشروطه
اغراق نخواهد بود اگر شهادت سیدعبدالحمید را به عنوان یکی از نمادها و سمبل‌های مشروطه به حساب آوریم. این مطلب از آن جهت بیان می‌شود که اگر با دقت، تمام وقایع مشروطه (بعد از شهادت سید تا پیروزی اولیه مشروطه، دوران استبداد صغیر و دوران پس از استبداد صغیر و فتح تهران) را مطالعه نماییم، می‌توانیم رد پا و اثری از واقعه شهادت سید در آن‌ها بیابیم و به طور کلی می‌توان گفت که شهادت سید با مشروطه گره خورده و با فراز و فرود مشروطه، احترام به او و مدفنش نیز دچار فراز و فرود می‌شود و دشمنان مشروطه برای از بین بردن مشروطه و مشروطه‌طلبان سعی در نابود کردن هر اثری از واقعه شهادت سید عبدالحمید دارند.

درست یک هفته بعد از شهادت سید، عین‌الدوله به قصد انتقام‌گیری از مشروطه‌طلبان به قاتل سیدعبدالحمید درجه‌ی نظامی بالاتری داد و او را بسیار تکریم کرد در مقابل، مشروطه‌طلبان در هنگام تحصن در سفارت انگلیس، قصاص قاتل سید را از دولت و شاه درخواست کردند.
در سالگرد شهادت سید عبدالحمید که مشروطه‌طلبان قدرت را در دست داشتند، مراسم سالگرد بسیار باشکوهی بر سر مزار او برگزار نمودند. این مراسم، هم به منظور تکریم و بزرگداشت سید عبدالحمید و هم به نوعی در جهت تثبیت مشروطه بود. در این مراسم عده‌ی بیشماری از مردم، علما، اصناف، انجمن‌ها و نمایندگان مجلس بر سر مزار سید عبدالحمید در مسجد جامع حضور یافتند و با قرائت قرآن به روح آن مرحوم درود فرستادند. کسروی در ص 408، سالگرد سید عبدالحمید را اینگونه توصیف می‌کند:

چون هجدهم جمادی‌الاول روز کشته‌شدن سیدعبدالحمید و بیستم آن، روز کشته‌شدن حاجی سید حسین می‌بود؛ انجمن اتحاد طلاب بر آن شد که روز هجدهم(هشتم تیرماه) سر سال باشکوهی برای آنان گیرد و از چند روز پیش به بسیج کار پرداخت. بدین‌سان که بر روی گور سید عبدالحمید در مسجد آدینه پارچه‌های سیاه پوشانیده و دسته‌های گل چید. نیز به ایوان پارچه‌های سیاه کشید. افزار ختم و سوگواری آماده گردانید.
چون آنروز رسید از آغاز روز مردم دسته‌دسته آمده و به آیین مسلمانی فاتحه خوانده و به شیوه‌ی اروپایی دسته گل روی گور گزارده از در دیگر بیرون می‌رفتند. یکدسته از قزاق و ژاندارم نیز برای گل گزاردن آمدند و رفتند.
چون هنگام پسین رسید همگی وزیران با علما و نمایندگان مجلس و دیگران در آنجا گرد آمدند. انبوهی چندان شد که پشت بام‌ها نیز پر گردید. نخست قرآن خواندند و سپس حاجی شیخ‌محمد واعظ به منبر رفته و داستان گلوله خوردن سید عبدالحمید را بدانسان که خود دیده بود با زبان روضه‌خوانی بازگفت و مردم را بگریانید.
سپس شاگردان دبستان‌ها با رخت و بیرق سیاه، سرودخوانان آمدند و هر دسته‌ای به نوبت، در جلو گور خطابه‌ای خوانده و دسته گل فرو گزاردند و بیرون رفتند. در هنگام بیرون رفتن ایشان، زنان از پشت‌‌بام گل به سرهای آنان ریختند. سپس انجمن‌های تهران، باشندگان هر یکی به نوبت خود آمده و گل گزارده رفتند. سیدجمال واعظ و ملک‌المتکلمین و دیگران گفتارها راندند. تا نیم‌ساعت بشام نشست برپا می‌بود و پس از آن تا سه ساعت از شب رفته نیز مردم آمد و شد می‌کردند. برای تهران یک روز خوشی گذشت.

کسروی در پایان، شعری را که انجمن تبریز در جلو مزار سید عبدالحمید خواند، نقل می‌کند:

زانروز که از دار فنا رخت کشیدی              از جان بگذشتیم و ز خونت نگذشتیم
هر قطره‌ی خون کز بدنت ریخته شد ما      برداشته با خون دل خود بسرشتیم
در راه وطن آنچه نهفتند و نگفتند              ما در سر بازار بگفتیم و نوشتیم
المنة‌لله که نمردیم و بدیدیم                    شد سبز هر آن تخم که پارینه بکشتیم
بر یاد هماندم که سپردیم بخاکت              این دسته گلی را به مزار تو بهشتیم

در سال 1326 ق، یک ماه مانده به جشن‌های دومین سالروز مشروطه، محمدعلی شاه کودتا کرد و بدست لیاخوف روسی فرمانده قزاق، مجلس شورای ملی ایران را به توپ بست. با کنار رفتن مشروطه‌طلبان از قدرت، تمام مظاهر و نشانه‌های مشروطه از جمله مزار سید عبدالحمید نیز نابود شد و در نهایت حدود یک ماه مانده به فتح تهران و پایان استبداد صغیر، مشروطه‌طلبان برای انتقام‌گیری از مخالفان مشروطه، قاتل سید را قصاص کردند. صاحب تاریخ بیداری درباره وقایع روز شنبه، 7 جمادی‌الثانی 1327 (ج5: 457)، می‌نویسد:

ایضاً لیله جمعه، محمدخان یاور را که قاتل سید عبدالحمید همدانی بود که در ابتدای مشروطیت در ماه جمادی‌الاولی 1324، این ظالم آن سید مظلوم را تیر زده بود و کشته بود و عین‌الدوله در ازاء این خدمت، او را از منصب سلطانی به درجه‌ی یاوری رسانیده بود، گرفتند. در شب جمعه‌ی گذشته، محمدخان یاور را به مالک دوزخ سپردند.

نتیجه
اولین شهید مشروطه که در اکثر اسناد از او تعبیر به سید‌عبدالحمید شده، طلبه‌ای بود غیرتمند و دارای روحیه‌ی پرشور دینی و شیعی از سادات منطقه‌ی وفس استان مرکزی که با ایثار خون خود باعث تسریع پیروزی انقلاب مشروطه گردید. واقعه شهادت سید عبدالحمید باعث بیداری مردم شد و جنبش و خروشی را در آنها پدید آورد. مردمی که به خونخواهی او جمع شده بودند در کمتر از یک ماه، شاهد به بار نشستن درختی بودند که با خون عبدالحمیدها آبیاری شده بود.

 
منابع
دهگان، ابراهیم (1342)، گزارش نامه(فقه‌اللغه‌ اسامی امکنه)، اراک، چاپخانه موسوی، 386 ص.
دولت‌آبادی، یحیی (1328)، حیات یحیی، نشر عطار، چاپ اول.
رضوانی، محمد اسماعیل (1352)، انقلاب مشروطیت ایران، چاپ دوم.
روزنامه شرق (مرداد 1385)، شماره‌های 820 الی 828.
صفائی، ابراهیم (1348)، اسناد مشروطه، نشر بابک، تهران، سند دوم.
كسروی، احمد (1354)، تاریخ مشروطه ایران، انتشارات امیركبیر، چاپ یازدهم.
مدنی، سید جلال‌الدین (1366)، تاریخ تحولات سیاسی و روابط خارجی ایران، دفتر انتشارات اسلامی.
معاصر، حسن (1347)، تاریخ استقرار مشروطیت در ایران، مستخرج از اسناد محرمانه وزارت خارجه انگلستان؛ انتشارات ابن‌سینا.
ملایی، غلامرضا و باباجانی، علی و سجادی، مصطفی (1378)، وفس در گذر زمان، تهران، نشر نور حکمت، چاپ اول.
ملک‌زاده، مهدی (1363)، تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، نشر علمی، تهران.
ناصرالملك، ابوالقاسم‌خان و ایروانی، محمدآقا (1380)، دو رساله درباره انقلاب مشروطیت ایران، به اهتمام عبدالحسین زرین‌كوب و روزبه زرین‌كوب، تهران، انتشارات سازمان اسناد ملی ایران.
ناظم‏الاسلام كرمانی، محمد (1346)، تاریخ بیداری ایرانیان، به اهتمام علی اكبر سعیدی سیرجانی، تهران‌، انتشارات‌ بنیاد فرهنگ‌ ایران‌.


*:روستای وفس (vafs) در شمال‌غربی استان مرکزی و با فاصله‌ی 120 کیلومتری از سه شهر اراک، ساوه و همدان واقع شده است. وفس با جمعیتی در حدود 2000 نفر، یکی از روستاهای بزرگ استان به حساب می‌آید. مردم این روستا در دوران انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی 70 شهید تقدیم انقلاب کردند. همچنین مرجع بزرگ شیعه حضرت آیت‌الله شیخ عبدالنبی عراقی(ره) منسوب به این روستا می‌باشد(وفس در گذر زمان، 1378: 10 و 11)


منبع: مهدی بهراد، فصلنامه تاریخ در آینده پژوهش(علمی-تخصصی)، سال ششم، شماره‌ی اول، صفحات 27 تا 47، بهار 1388.