... یك بار خانمی كه به آنجا آمده بود گفت: می‏دانی از این بچه‏ها چه كسی شهید می‏شود؟ گفتم: نه. گفت: اكبر چهره‌قانی شهید می‏شود. گفت: ببین این چقدر در كارش دقت دارد، چقدر به اسلحه‏اش می‏رسد، چقدر در لباس‌هایش منظم است، ببین چقدر كارهایش حساب شده است! او با تمام وجود به راهی كه می‏رود عشق می‏ورزد. اوست كه شهید می‏شود... اتفاقا اكبر چهره‌قانی تیپی داشت كه همه به او علاقه‏مند بودند و دكتر(چمران) هم او را دوست داشت. او از نیروهای مخصوص و تعلیم دیده بود. اكبر چهره‌قانی همیشه برای نماز صبح بقیه را از خواب بیدار می‏كرد، همیشه منظم بود و كارهایش روی حساب و كتاب بود. در اكیپ‌هایی كه آنجا مستقر شده بودند، برنامه‏های منظم داشت و خیلی عاشقانه و بی‏صدا و بی‏ادعا كار می‏كرد.

 

شهید اکبر چهره‌قانی یکی از شهدای سرافراز روستای چهره‌قان استان مرکزی است. این شهید بزرگوار از همرزمان و یاران شهید دکتر چمران در ستاد جنگ‏های نامنظم بود و در عملیات‌های مختلف چریکی شرکت فعالانه و موثری داشت.

 

شهید چهره‌قانی در اواخر سال 1359، در منطقه سوسنگرد و در کنار دکتر چمران به شهادت می‌رسد. دکتر  چمران در کتاب خود با نام «رقصی چنین میانه میدانم آرزوست» کل عملیات سوسنگرد و در مطلبی با عنوان «معركه شرف و افتخار» نحوه‌ی شهادت شهید اکبر چهره‌قانی را شرح می‌دهد. قسمتی از این نوشته شورانگیز را که مرتبط به شهادت شهید چهرقانی است، در اینجا می‌آوریم.

 

«... آنچه در اینجا مورد توجه است، سرگذشت شخصی من در این نبرد است كه یك شهید (اكبر چهره‌قانی) و یك شاهد (اسدلله عسكری) به آن شهادت می‏دهند و ده‏ها نفر از دور ناظر آن صحنه عجیب و معجزه‏آسا بوده‏اند... سوسنگرد برای ما اهمیت خاصی دارد، زیرا معبر حمیدیه و اهواز است. دشمن به مدت چند روز سوسنگرد را محاصره كرده بود، و به شدت می‏كوبید. 500 نفر از رزمندگان ما در سوسنگرد، تا آخرین رمق خود جانانه، مقاومت می‏كردند و هر روز تلفاتی سنگین می‏دادند.

... در تاریخ 26/8/59 حمله ما آغاز شد، برای آزاد كردن سوسنگرد.

 

... گروه بختیاری را كه بیشتر، از صنایع دفاع آمده بودند و در كردستان نیز خدمات و فداكاری‏های زیادی كرده بودند و براستی تجربه داشتند، مسئول جناح چپ كردم، و آنها نیز كه حدود 90 نفر بودند از داخل یك كانال طبیعی خشك شده، خود را به نزدیك‏های دشمن رساندند و ضربات جانانه‏ای به دشمن زدند، و تعداد زیادی از تانك‏ها و تریلرهای دشمن را از فاصله نزدیك منفجر كردند.

گروه دوم بیشتر از افراد محلی تشكیل می‏شد و آقای امین هادوی، فرزند شجاع دادستان پیشین انقلاب، آن را هدایت می‏كرد. آنها مأموریت یافتند كه از كناره جنوبی رودكرخه، كه كانال كم‏عمقی نیز برای اختفا داشت، طی طریق كرده از شمال‏شرقی سوسنگرد وارد شهر شوند. این گروه اولین گروهی بود كه پیروزمندانه توانست خود را زودتر از دیگران به سوسنگرد برساند.

مسئولیت گروه سوم را نیز شخصاً به عهده گرفتم. افراد بسیار ورزیده‏ای در كنار من بودند. برنامه ما این بود كه از وسط دو جناح چپ و راست، در كنار جاده سوسنگرد، به طور مستقیم به سوی هدف پیش برویم.

 

توپخانه دشمن بشدت ما را می‏كوبید و ما هم به سوی سوسنگرد در حركت بودیم. جوانان همراهم را تقسیم كردم، چند نفر سیصدمتر به جلو، چند نفر به چپ، چند نفر به راست، چند نفر به عقب و بقیه نیز مشتاقانه به جلو می‏تاختیم... ناگهان از طرف راست، زیر كرخه و در شمال‏شرقی سوسنگرد، گردوغباری بلند شد، و از میان گردوغبار، هیكل آهنین تانك‏ها و زره‏پوش‏های زیادی نمایان گردید. این تانك‏ها از میان گردوخاك بیرون می‏آمدند و درست به سمت ما حركت می‏كردند. به یكی از جوانان گفتم كه پیش برود و اولین تانك را شكار كند. او مقداری پیش رفت، بر زمین دراز كشید، و از فاصله 200متری اولین گلوله را به سوی اولین تانك پرتاب كرد. گلوله بر زمین كمانه كرد و بلند شد و به گوشه جلویی زنجیر تانك اصابت كرد و یكباره سرنشینان آن، و یكی دو تانك پهلویی، پیاده شدند و پا به فرار گذاشتند. اما تانك‏های دیگر ایستادند. گویا فرمانده آنها دستوری صادر می‏كرد، مشاهده كردیم كه تانكی از میان آنها خارج شد و بسرعت به سوی مشرق حركت كرد. من فوراً فهمیدم كه می‏خواهد ما را دور زده و محاصره كند و رابطه ما را با دوستانمان در ابوحمیظه قطع، و همه را درو نماید… به یكی از جوانان گفتم كه خود را به آن تانك برساند، و به هر قیمتی شده است آن را بزند… جوان ما پیش دوید و بر زمین دراز كشید و از فاصله 300متری شلیك كرد؛ ولی متأسفانه موشك بهآن تانك اصابت نكرد. تانك بر روی جاده آسفالته سوسنگرد بالا آمد و به سوی ما نشانه‏گیری كرد. جوان دیگری بر روی جاده سوسنگرد دراز كشید و به سوی تانك شلیك كرد، متأسفانه آن هم به خطا رفت. عجیب و غیرمنتظره و وحشتناك آنكه دیگر آر.پی.جی نداشتیم، دشمن نیز فهمید كه سلاح ضدتانك ما تمام شده و بطوركلی فلج هستیم.

 

لحظات مخوف و دردناكی بود، ولی یكباره متوجه شدم كه جوانان ما مشت‏ها را گره كرده و با فریاد الله‏اكبر به سوی تانك روی جاده حمله كرده‏اند، مات و مبهوت شدم كه چگونه می‏توان با شعار الله‏اكبر بر تانك غلبه كرد. بر خود می‏لرزیدم كه هم‏اكنون دشمن همه دوستانم را با یك رگبار درو می‏كند؛ اما در میان بهت و حیرت، یكباره دیدم كه تانك چرخید و به سمت جنوب گریخت و جوانان ما جوشان وخروشان با فریاد الله‏اكبر كه لحظه به لحظه رساتر می‏شد آن را تعقیب می‏كنند

من نیز به دنبال جوانان به راه افتادم و به آنها دستور دادم كه به راه خود، به سمت شرق ادامه دهند تا از محاصره دشمن نجات یابند… اما یكباره متوجه شدم كه تانك‏های دشمن در فاصله 150متری در خطوط مستقیم و هماهنگ به جلو می‏آیند، و پشت سر آنها نیز سربازان مسلسل به دست، هر جنبنده‏ای را درو می‏كنند. در یك دید كوتاه توانستم حدود 50 تانك و نفربر را با حدود چندصدنفر پیاده برآورد كنم. آنها با نظم و ترتیب خاصّی پیش می‏آمدند، تا همه ما را در چنگال محاصره خود درو كنند.

برای یك لحظه احساس كردم كه اگر چنگال محاصره آنها دوستان ما را در بربگیرد، همه شهید خواهند شد.

 

یكباره فكری به نظرم رسید كه جنبه انتحاری داشت، ولی سلامت دوستانم را كم و بیش تضمین می‏كرد. فوراً تصمیم سخت گرفتم و راه خود را 180درجه كج كردم و بسرعت به سوی سوسنگرد به حركت درآمدم، اكبر چهره‏قانی نیز با من همراه شد. پس از چند لحظه، اسدلله عسكری نیز به ما ملحق گردید. ما سه نفر شتابان به سوی سوسنگرد می‏تاختیم، و دوستان ما همچنان به سوی شرق می‏رفتند.

دشمن، ما سه نفر را می‏دید كه در مقابل آنها به سوی سوسنگرد می‏رویم و مواظب آنها هستیم در نتیجه اینكار همه توجه دشمن به ما جلب شد، آنها دوستان دیگر ما را رها كرده و هدف هجوم خود را به سوی ما سه نفر قرار دادند، و این همان چیزی بود كه من نیت كرده بودم، و احساس سبكی می‏كردم كه خطر از دوستان ما گذشته است. البته دشمن فكر نمی‏كرد كه ما فقط سه نفریم، بلكه تصور می‏كرد كه عده زیادی هستند كه فقط سه نفر آنها را دیده است. ما از درون یكی از مجاری آب، خود را از شمال جاده به طرف جنوب جاده سوسنگرد رساندیم. همچنان به راه خود به سوی سوسنگرد ادامه دادیم. اکبر گاه‏گاهی سرك می‏كشید و می‏گفت: «دشمن به صدمتری یا پنجاه متری ما رسیده است.» خط اول دشمن به استعداد 50 تانك و نفربر، و پشت سر آنها نیروهای ویژه با لباس مخصوص خود، مسلسل به دست پیش می‏آمدند. پشت سر آنها، خط دوم و سوم نیز وجود داشت كه شامل توپخانه و ضدهوایی و كامیون‏ها و غیره بود

 

فاصله آنها كمتر و كمتر شد تا به نزدیكی جاده آسفالته سوسنگرد رسیدند. من در این لحظات به دنبال محل مناسبی برای سنگر می‏گشتم كه در پشت آن كمین كنم. اكبر پیشنهاد كرد كه در داخل یكی از مجاری آب زیر جاده سنگر بگیریم، من نپذیرفتم، زیرا دشمن با پرتاب یك نارنجك و یا یك گلوله توپ تانك به داخل تونل همه ما را نابود می‏كرد. دیگر فرصتی نبود، دشمن درست به پشت جاده رسیده بود، من هم اجباراً پشت یك برجستگی كوچك خاك كه حدود 50 سانتیمتر ارتفاع داشت سنگر گرفتم. اكبر در طرف چپ، و عسكری در طرف راست من بر زمین درازكش خوابیدند. اكبر مطمئن بود كه هر سه ما شهید می‏شویم. فرصت سخن گفتن هم نبود، فقط شنیدم كه اكبر زیر لب می‏گفت: «آنقدر از دشمن می‏كشم تا شهید شوم.» خود را بر روی زمین جابجا می‏كردیم و مسلسل خود را آماده تیراندازی می‏نمودیم كه یكباره چهار تانك و زره‏پوش بر روی جاده سوسنگرد بالا آمدند و همه دشت جنوب زیر رگبار گلوله آنها قرار گرفت. كماندوهای عراقی نیز بالا آمدند و فوراً به طرف ما سرازیر شدند و درگیری شدیدی بین ما و كماندوهای عراقی آغاز گردید. در چند لحظه از سه طرف محاصره شدیم. سرتاسر جاده آسفالته كه چند متر از زمین ارتفاع داشت، توسط دشمن پوشییده شده بود. آنها با ما فقط حدود شش یا هفت متر فاصله داشتند. در دو طرف چپ و راست ما نیز، به فاصله حدو ده متری، كماندوهای عراقی سنگر گرفتند و شروع به تیراندازی كردند، و خطرناك‏تر آن كه، از حد برجستگی آن تپه خاك 50 سانتیمتری نیز گذشتند و از پشت، بدون حفاظ، بر ما مسلط شدند. فكر می‏كنم كه در همان لحظات اول، اكبر عزیز، توسط همان گروه دست چپی، از فاصله نزدیك به شهادت رسید. گلوله‏ای بر كلاخودش نشست و از آن خارج شد...

 

رگبار گلوله از چپ و راست همچنان می‏بارید، ومن نیز مرتب جابجا می‏شدم، و با رگبار گلوله از نزدیك شدن آنها ممانعت می‏كردم، یكبار، در پشت برجستگی خاك كه عادتاً مطمئن‏تر بود متوجه سمت چپ شدم، دیدم در فاصله ده متری، چند نفر زانو به زمین زده و نشانه‏گیری می‏كنند، لباس ببرپلنگی متعلق به نیروهای مخصوص را به تن داشتند، سن آنها حدود 30 تا 35 ساله بود، من نیز بدون لحظه‏ای تأخیر بر زمین غلتیدم و در همان حال رگبار گلوله را بر آنها گشودم؛ آنها به روی هم ریختند و دیگر آنها را ندیدم و فوراً خود را به سمت دیگر برجستگی خاك پرتاب كردم؛ در طرف راست نیز گروه‏های زیادی متمركز شده بودند و تیراندازی شدیدی می‏كردند، بخصوص كه عده زیادی در داخل تونل، زیر جاده سوسنگرد، در ده متری من،‌ سنگر گرفته بودند و از آنجا تیراندازی می‏كردند، و من نیز گاه‏گاه رگباری به سوی آنها می‏گشودم و آنها عقب می‏رفتند. یكبار یكی از آنها گفت: یا اَخی، اَنَاجُنْدی عراقی لاتَضْرِبْ علی… اما سخنش تمام نشده بود كه به یك رگبار پاسخش را دادم

فرماندهی دشمن، فرمان عقب‏نشینی صادر كرده بود، چرا كه این همه تانك و نفربر و سرباز او نمی‏توانستند به علت وجود یك چریك خیره‏سر معطل شوند. همه نیروی خود را جمع كرده بودند كه او را خاموش كنند، اما میسرشان نشده بود، و نمی‏توانستند بیش از آن صبر كنند،‌ بنابراین تانك‏ها و نفربرها از دو طرف من شروع به حركت كردند و رهسپار چنوب شدند؛ می‏دیدم كه نیروهای زرهی آنها پیش می‏آید و در این محل به دو شقه می‏شوند، نیمی از طرف راست و نیمی دیگر از طرف چپ به سمت جنوب می‏روند، درحالی كه تیراندازی نیروهای مخصوص آنها همچنان ادامه دارد، و ما نیز بی‏توجه به عبور این هیولاهای آهنین به نبرد خود با نیروهای مخصوص ادامه می‏دادیم. حداقل 50 تانك و نفربر گذشتند؛ توپ‏های بزرگ و بلند؛ ضدهوایی‏ها، كامیون‏ها و تریلرهای مهمات همه گذشتند، و فقط حدود 20 متری در وسط، یعنی حریم ما بود كه برای آنها اسرارآمیز می‏نمود. آنها این نقطه را دور می‏زدند و به راه خود ادامه می‏دادند

 

یكی از آخرین كامیون‏ها، حامل 10 تا 15 سرباز بود، و از حدود 10متری من می‏گذشت. فكر كردم كه یا این پای تیر خورده، احتیاج به یك ماشین دارم كه مرا به شهر برساند؛ یك رگبار گلوله بر آنها بستم، سربازانش پیاده شدند و پا به فرا گذاشتند و هیچ یك از آنها تصمیم به مقابله نگرفتند، حتی كلید را نیز در داخل ماشین رها كردند، و من توسط همین كامیون خود را به بیمارستان اهواز رساندم.

این درگیری حدود نیم‏ساعت به طول انجامید، و حدود ساعت 11 صبح تقریباً همه آنها فرار كردند و به سمت جنوب رفتند. من صدای دور شدن همهمه آنها را می‏شنیدم و دور شدن سربازانش را نیز می‏دیدم، ولی تا حدود یك ساعت در همان محل بصورت آماده‏باش ماندم؛ زیرا هنوز از غیبت دشمن مظمئن نبودم، احساس می‏كردم كه هنوز هستند، و احتمالاً برنامه‏ای دارند؛ بخصوص كه از بالای جاده سوسنگرد،‌ لوله تانك و سیم آنتنی را می‏دیدم و مطمئن بودم كه تانكی هنوز در آن طرف جاده،‌ در10متری من حضور دارد. شروع به جستجو كردم، سینه‏خیز و با احتیاط كامل به هر طرف می‏رفتم. نگاه می‏كردم، گوش فرا می‏دادم؛ همه‏جا سكوت مستقر شده بود… به سمت اكبر رفتم… درحالی كه فكر می‏كردم هر دو همراهم شهید شده‏اند؛ زیرا، هیچ فعالیتی از طرف آنها نمی‏دیدم… اكبر! اكبر!… جوابی نمی‏آمد. غباری از اندوه و غم بر دلم نشست، سینه‏خیز خود را به طرف راست كشاندم و عسكری را صدا زدم، با كمال تعجب جواب او را شنیدم،‌ او در زیر بوته‏ها مخفی شده بود، و اصلاً دشمن از وجود او آگاهی نداشت، و الحمدالله جان سالم بدر برده بود… عسكری سینه‏خیز بسراغ من آمد. او را بسراغ اكبر فرستادم، یكباره صدای ضجه‏اش را شنیدم كه بر سر و روی خود می‏كوفت… او را آرام كردم و به سوی خود طلبیدم؛ هنگامی كه چشمش بر پای خونینم افتاد، دوباره ضجه كرد، گفتم: «وقت این حرف‏ها نیست، ما اكنون خیلی كار داریم.» لوله توپ و آنتن بلندی را كه او از ورای جاده سوسنگرد نمایان بود به او نشان دادم و گفتم كه از زیر تونل جاده برود و تحقیق كند و برگردد. او رفت، و پس از چند دقیقه مضطرب و ناراحت برگشت و گفت یك تانك بزرگ آنجا ایستاده است، به او گفتم: «من  می‏دانم كه تانك است و لوله آن را می‏بینم،‌ اما می‏خواهم بدانم سربازی در آن هست یا نه؟» عسكری دوباره رفت و آرام‏آرام به تانك نزدیك شد و بالاخره فهمید كه سرنشین ندارد و همه رفته‏اند و زنجیر تانك قطع شده است. این‏بار با اطمینان برگشت و خبر داد كه همه رفته‏اند، آنگاه من خود را سینه‏خیز به تونل زیر جاده رساندم و از آنجا همه اطراف را زیرنظر گرفتم. به عسكری گفتم كه ماشین عراقی را آماده كند تا به بیمارستان برویم. در این هنگام كه حدود ساعت 12 بود، دوست ما آقای كاویانی و گروهی از سپاه پاسداران و گروه‏های دیگر دسته‏دسته به سوی سوسنگرد می‏رفتند؛ ما هم با عسكری و كاویانی سوار كامیون عراقی شدیم و یك راست به بیمارستان جندی شاپور اهواز رفتیم. در میانه راه، در ابوحمیظه، با تیمسار فلاحی برخورد كردم، ابتدا از دیدار كامیون مهمات عراقی تعجب كرد، و سپس مرا بوسید و گفت كه از دوستان ما شنیده است كه من مجروح و اسیر عراقی‏ها شده‏ام تیمسار فلاحی دعا كرده بود كه خدا بهتر است جسد مرا به آنها برساند، ولی اسیر عراقی‏ها نگرداند. او می‏گفت: «اكنون كه خداوند تو را زنده به ما بازگردانده است، تو بازیافته هستی» و از این بابت خدا را شكر می‏كرد.

 

قبل از سوار شدن به كامیون و انتقال به اهواز، به یكی از دوستان رزمنده‏ام مأموریت دادم كه جسد اكبر را بردارد و به شهر بیارود. او نیز تنها به سراغ اكبر رفت و یكباره چند متر آن طرف‏تر، زیر بوته‏ها، 8 كماندوی عراقی را یافت و فوراً با آنها درگیر شد. در نتیجه، 3 نفر از آنها كشته شدند، و 5 نفر دیگر التماس كردند و دست و پایش را بوسیدند و می‏گفتند كه ما مسلمانیم. بنابراین، آن دوست ما، دست‏ها و چشم‏های آنها را بست و به همراه خود آورد.

 

 

 خانم میرلوحی که از همرزمان شهید چهره‌قانی در ستاد جنگ‌های نامنظم بود، در مصاحبه‌ای با مجله پیام زن شخصیت این شهید را چنین توصیف می‌کند:‌ «... اكبر چهره‌قانی تیپی داشت كه همه به او علاقه‏مند بودند و دكتر(چمران) هم او را دوست داشت. او از نیروهای مخصوص و تعلیم دیده بود. اكبر چهره‌قانی همیشه برای نماز صبح بقیه را از خواب بیدار می‏كرد، همیشه منظم بود و كارهایش روی حساب و كتاب بود. در اكیپ‌هایی كه آنجا مستقر شده بودند، برنامه‏های منظم داشت و خیلی عاشقانه و بی‏صدا و بی‏ادعا كار می‏كرد...»

وقایع روز شهادت شهید چهره‌قانی از زبان خانم میرلوحی را می‌توانید در این صفحه مطالعه نمایید.

 

منابع: + و +

 

پی‌نوشت1: این مطلب به درخواست آقای «محمد چهره‌قانی» در وبلاگ وفس درج شده است. آقای چهره‌قانی در نظرخواهی پست 113 وبلاگ گفته‌اند: «اگر فرصتی بود در خصوص شهید بزرگوار اكبر چهرقانی كه از همرزمان و نزدیكان شهید چمران بوده و در عرصه‌های جنگ و جهاد، حضوری درخور توجه داشته است، مطالبی درج فرمایید».

پی‌نوشت2: دیروز برای یافتن عکس شهید اکبر چهره‌قانی به مسجد چهره‌قانی‌های مقیم قم(آدرس: فلکه شهید امینی‌بیات، بلوار شاهد، مسجد حضرت علی‌اصغر-ع) رفتم؛ عکسی نیافتم اما اسامی 22 شهید این روستا بر روی پلاکارد پارچه‌ای بزرگی نوشته و بر روی دیوار مسجد نصب شده بود؛ اسامی از این قرار است:شهید اکبر چهره‌قانی؛ شهید حسنعلی یوسفی؛ شهید علی چهره‌قانی؛ شهید داود یزدی؛ شهید قاسم چهره‌قانی؛ شهید محمد یوسفی؛ شهید باب‌الله یوسفی؛ شهید نبی‌الله یوسفی؛ شهید رمضانعلی چهره‌قانی؛  شهید شعبانعلی چهره‌قانی؛ شهید اسماعیل نبی‌لو؛ شهید صفی‌الله چهره‌قانی؛ شهید علی‌اصغر جعفری؛ شهید رجبعلی جعفری؛ شهید محمود یوسفی؛ شهید حسینعلی یوسفی؛ شهید محمد یوسفی؛ شهید سیدطاهر حسینی؛ شهید حسنعلی یوسفی؛ شهید محمد چهره‌قانی؛ شهید سعید ادبجو؛ شهید محمود یوسفی.

 

مطالب مرتبط:

روستای چهرقان

چهرقان در فرهنگنامه‏ها

چهرقان در اینترنت