بازدید از غار هیزج و نوشته تاریخی آن
در پست قبل، «سفرنامه بازدید از غار قلعه جوق» آورده شد و در این پست شرح سفر بازدید از غار هیزج ذکر میگردد.
فاصله غار «قلعهجوق» را که بیش از 3 کیلومتر تا «قلعهجوق» فاصله ندارد و راهی بسیار عجیب و تماشایی است، میپیمودیم. در آن وقت که تیرگی و سیاهی شب بر تمام مسیر ما گسترده شده بود و دربند تنگی که دو طرف دیوارههای سنگی کوه را در برگرفته بود، رعبآور و وهمانگیز ساخته بود؛ من و چنگیز به اتفاق باغبان باغهای پای غار قلعهجوق در سکوت و آرامشی مطبوع قدم بر میداشتیم. موقعیت این دربند باشکوه از نظر نظامی و سوقالجیشی بسیار قابل توجه است و آثار سنگرهایی که هنوز روی قلل و گدارهای کوه باقی مانده، بهترین دلیل میباشد.
وقتی از دهنه دربند بیرون شدیم، سوسوی چراغهای ده نمودار شد و عاقبت پس از پیمودن چند کوچه پیچ در پیچ به منزل کدخدای میانه سال و تنومند و مهماندوست «قلعهجوق» وارد شدیم و با گرمی و محبت از ما استقبال شد، ساعتی بعد شام حاضر گردید و ما مشغول خوردن شدیم و در این میان از هر دری سخن به میان آمد و تحقیقات لازم را درباره غار «هیزج» که برنامه دوم ما بود، نمودیم.
شب را با خاطری آسوده و رویایی شیرین گذرانده و ساعت شش صبح از خواب برخواستیم و پس از خوردن ناشتایی، کولهها را بار الاغی که کدخدا تهیه دیده بود، کرده به اتفاق پسر کدخدا به نام دلاور کوره راه قریه «هیزج» را پیش گرفتیم.
مسیر راه ما که در آن پیش میرفتیم در کناره شمالی کوه «قوزیقشلاق» مستقیم به سوی مغرب کشیده شده بود و از سمت شمال و غرب دشت وسیعی گسترده شده و انتهای آن در حاشیه سفیدرنگ خط افق محو میگردید و تنها در دید شمالی، کوه زیبای قلعه مانند «کوه تخت» و در افق غربی رشته زیبای «کوه الوند» همدان با قلههای پر برف منظره بدیعی از فاصله دور به وجود آورده بود.
از روز پیش پوتینهای من در اثر فرسودگی و خشکی چرم، پاشنه پایم را زده و آن را متورم نموده بود و کمکم مرا از راهپیمایی طولانی باز میداشت تا آنجا که دیگر راه رفتن برایم مقدور نبود، ناگزیر برخلاف ایدهام بر الاغ کُندرُوی کدخدا سوار شدم و در حالیکه چنگیز از دلاور راجع به غار پرسش میکرد و من از سوزش تاول پایم درد میکشیدم و هر وقت چنگیز از دلاور میپرسید که غار معلوم نیست؟ و او با خونسردی و قیافه ساده میگفت، میرسیم؛ بیاختیار خنده را سر می دادم.
پس از چندی دلاور دست خود را بلند کرده و با اشاره گفت: «آنجا است؛ آن کوه کوچک سفیدرنگ را میبینید؟ همانجاست».
قدمها تندتر شد و من هم که از راندن الاغ کُندرو خسته شده بودم، از خوشحالی رسیدن به غار معروف و افسانهای «هیزج» از الاغ به زیر آمده، لنگلنگان مرکب را به تاخت درآوردم. از جاده شوسه بیرون شده داخل تنگه کوچکی گشتیم و پس از پیمودن راه کوتاهی از دامنه سنگلاخ کوه رو به بالا شدیم، دلاور از پیش میرفت و در جستجوی غار به چپ و راست و میان تخته سنگها سر میکشید. معلوم شد که راهنمای ما دلاور، خود برای اولین مرتبه ایست که پا در دهانه غار میگذارد و فقط از نظر آشنایی به کوه و نشانی که پدرش از غار داده، ما را تا اینجا آورده است. من از این موضوع به ستوه درآمدم و دیدم که چنگیز هم کمکم دارد عصبانی میشود؛ ولی بخت یاری کرد و پیش از آنکه ما رسماً از دلاور به عدم شناسایی او توضیح بخواهیم غار پیدا شد و ما از سرگردانی و رفتن به «هیزج» و آوردن راهنما نجات یافتیم.
من به کمک دلاور بارها را از الاغ به زمین گذاشته و حیوان خسته را به حال خود رها ساختیم و پیش از هر چیز وضع و موقعیت مخصوص غار ما را در خود فرو برد. قلعه کوچک مخروبهای که پیکره و پایههای آن مانده و بقیه را دست زمان و جور انسان از بین برده است در پایان تنگه خشک و کوتاهی معروف به «زاغه دره سی» بر دامنه سنگلاخ آن باقی مانده و درست دهانه غار در میان همین قلعه در دل سنگ باز شده است و آشکار میباشد که بنای قلعه را به علت وجود غار بنا نهادهاند و از این موقعیت طبیعی استفاده کرده، آنرا به صورت دژ و پناهگاهی محکم ساختهاند که ساکنین به وقت اضطراب و جنگ به درون غار پناه برده و از دسترس دشمن در امان بودهاند و پیکانهایی که در اطراف غار به دست آمده، میرساند که قلعه مزبور یک قلعه نظامی و جنگی در گذشته بوده و این یگانه غاری است در ایران که با چشمههای آب همیشگی و مخزنهای ساخته شده برای ذخیره آب با چنین کیفیت، پس از سالها غارشناسی به آن برخورده و از آن باخبر شدهایم و به قول چنگیز شاید هیچگاه مانندی برای آن نتوان یافت.
کولهپشتیها را به درون غار بردیم و شتابان خود را به چاله آبهای طبیعی داخل غار رسانیده با آب سرد و گوارای آن رفع تشنگی و جهت بررسی کوتاه تا مسافتی درون غار پیش رفتیم و معلوم نشد با چه حریفی سر و کار داشته و باید پرده از روی اسرار غاری بکر و دستنخورده برداریم.
دلاور از ما وداع کرد و به سوی قلعهجوق روان شد و ما مشغول مقدمات کار شدیم، قمقمهها را پر از آب نمودم و در خلال آن چنگیز سرگرم تنظیم لوازم مورد نیاز غار شده، هر یک در عوالم دور و درازی فرو رفته بودیم.
ساعت 45/10 همه چیز مرتب و آماده بود و در پناه نور شمع و چراغقوههای قوی، قدم به دنیای تاریک و نشناخته و پر اسراری که برایش انتهایی نمیدیدند، گذاشتیم.
نویسنده در ادامه، مشاهدات اولیه خود و دوستش از داخل غار را به رشته تحریر درآورده و در انتها مینویسد:
در روی «قلب غار هیزج»، نوشتههای مدادی و جوهری بد خطی به چشم میخورد که به وسیله دهاتیها و اشخاص متفرقهای که به غار آمدهاند، نوشته شده است. در نتیجه دقت بیشتر، یادبودی در گوشهای از قلب مزبور با خط شکسته نستعلیق زیبایی به وسیله قلم و مرکب نوشته و به یادگار باقیمانده که از هر حیث جالب و در خور توجه میباشد.
متاسفانه ما دوربین مخصوص عکسبرداری از این قبیل آثار برجسته و قدیمی را نداریم و چه بجا میبود که از روی نوشته قلب عکسی برداشته میشد تا صورت اصلی آن محفوظ بماند، چونکه دیر یا زود این اثر جالب و تماشایی محو ایام و جهل انسان خواهد شد و چیزی از آن پدیدار نخواهد ماند و اینک عین نوشته تاریخی مزبور را در زیر بنظر میرسانم.
«در سنه 1319 این کمترین عباد، ابوالقاسم مهدیْ نایب خلوت و سرایدارخانه مبارک همایونی، نایبالحکومه وفس و رودبار و غیره، برسم بلوک گردشی با میرزا تقیْ مباشر وفس و کدخدا حسنخان هیزجی و باقربیگ حاجیخان وفسی و اسفندیاربیگ هیزجی و میرزا قهرمانخان کاشانیْ نایب درب خانه مُخلص، و قدمعلی خانْ آبدار و شکرالله خان تفرشیْ جلودار، در این مکان که بدین دو کلمه خود را یادآور آیندگان و سیاحتکنندگان مینماییم که به طلب مغفرتی ماها را یاد نمایند، زیرا که ثبات انسانی معلوم است که چقدر است ولی بقای این نوشته سالها باقی خواهد بود».
نگارنده کتاب غارهای اراک، در ادامه شرح مشاهدات خود از داخل غار هیزج، مطالبی با عناوین «آبدان عجیب» و «محوطه داخل غار» یادداشت نموده است.
آقای عباس امینی حاجی باشی در پایان شرح سفر بازدید از غار هیزج، میگوید:
هنگامیکه با بدنهای خسته و سراپا خاکآلود از غار هیزج بیرون آمدیم آفتاب به پشت کوههای کبودرنگ آن سامان فرو رفته و کمکم تیرگی و سیاهی دشت و کوهسار را در بر می گرفت. ما هشت ساعت تمام بدون استراحت و غذا در غار افسانهای و طویل «هیزج» که با شعب خود در حدود 520 متر طول دارد، کار کرده بودیم و پیروز و خوشحال کولهبارها را بر دوش گرفته، راه قریه «هیزج» را که تا غار بیش از یک ساعت راه نبود در پیش گرفتیم و شب را در منزل کدخدا پسر بردیم و صبح به سوی دهکده «احمد آباد» 6 کیلومتری هیزج رهسپار شدیم.
پای من در اثر فشار درد و تاول، طاقت راه رفتن را نداشت و چارهای هم نداشتیم، عاقبت به احمد آباد رسیدیم و از شانس بد، ماشین برای رفتن نبود؛ شب را آنجا ماندیم و صبح روز بعد ماشین پیدا شد و ما به «کوریجان» 33 کیلومتری همدان سر راه شوسه آن به تهران رسیدیم. اما چون دو روز وقت ما پس از اتمام کار «غار هیزج» تلف شده بود و مرخصی هر دوی ما هم تمام و ناراحتی این موضوع ما را رنج میداد، افسوس میخوردیم و غروب آن روز از کوریجان به سوی تهران روان شدیم و نیمه شب به تهران رسیدیم؛ ولی دو روز تاخیر آخر برنامه برای هر دوی ما گران تمام شد و به قول چنگیز این هم یکی از دشواریهای بزرگ زندگی است که انسان شغلی برخلاف میل و ذوق و ایده و علاقه خویش داشته باشد و اگر چند روزی با سرمایه شخصی و حق قانونی به دنبال یک کار علمی و هدف جدی رفت دچار گرفتاریها و مؤاخذات گوناگون اداری و لطمات زندگی گردد و شغلی را که از آن راه معاش زندگی را تامین مینماید از دست بدهد.
واقعاً مایه تاسف است، شما خوانندگان عزیز قضاوت خواهید فرمود که من و چنگیز و بهمن با چه خون دل و ناراحتیها برنامههای خود را در امر غارشناسی انجام داده و میدهیم هر چند که مشاغل خود را از دست داده باشیم.
توضیحات کوتاهی پیرامون غار هیزج را میتوانید در اینجا مطالعه نمایید.