آيا می دانيد تا قبل از سال 1382، وفس يك« بخش» بود که 4 دهستان با 71 روستا، زير نظر آن قرار داشتند( از جمله شهر كميجان!) ؟
آيا می دانيد وسعت روستای وفس(230 کیلومتر مربع)، دو و نیم برابر وسعت جزیره کیش(90 کیلومتر مربع) است؟
آيا می دانيد گويش وفسی يكی از زير شاخه های زبان مادی ( تاتی ) می باشد( قدمت 3000 ساله )؟
آيا می دانيد تونل های زيرزمينی زيادی در زير سطح روستای وفس وجود دارد كه اين تونل ها يك شبكه زيرزمينی را تشكيل می دهند؟
آيا می دانيد اولين مدرسه روستای وفس در سال 1313 ساخته شده است؟
آيا مي دانيد روستای وفس از حدود 10 سال قبل از انقلاب دارای آب لوله كشی و برق بوده است؟
|
|
قصهی «شنگل و منگل» از کتاب توپوزقلی میرزا |
|
|
یه بز بود، این سه بچه داشت؛ شنگُل، منگُل و دستهٔ گل. این هر روز میرفت در بیابان میچَرید برای بزغالههاش شیر میآوُرد و صدا میکرد: شنگُل، منگُل، دستهٔ گل! اینا در میآمدند و شیرشان میخوردند و باز به خانهشان میرفتند. یک روز گرگ از این کار با اطلاع شد. گرگم آمد و صدا زد: شنگُل، منگُل، دستهٔ گل! شنگُل و منگُل که درآمدند این گرگ دوتاشون را گرفت و خورد و دستهٔ گل رفت توی کُندَه(کُلون در). بز سرآمد و دو دفعه صدا کرد شنگُل، منگُل، دستهٔ گل! دید که جوابی نیامد. دفعه سوم صدا کرد، فقط دید دستهٔ گل درآمد و گفت که بَلِه، گرگ آمده و رفیقای ما را خورد و من تنها ماندم. بز رفت درِ لانهٔ خرگوش و این طرف رفت و اون طرف رفت و خرگوش گفت: کیست در بام ما ترق و توروق میکند، کاسهٔ آب جامِ [کام] ما چرک و خون میکند؟ گفت: منم، منم بُز بزَکَه، دو شاخ دارم دو فَلَکَه، شنگل و منگل را تو خوردی؟ گفت: نه والاّ بِلاّ. رفت در بام روباه. یه این طرف رفت یه اون طرف رفت و روباه گفت: کیست در بام ما شَلَق و شلوغ میکنه، کاسه آب در جام ما چرک و خون میکند؟ گفت: منم منم بُز بُزَکَه، دو شاخ دارم دو فَلَکَه. شنگل و منگلِ تو خوردی؟ گفت: نه والاّ بِلاّ. رفت در خانهٔ خوک. رفت این طرف و اون طرف و خوک گفت که کیست در بام ما تلق و تولوق میکند؟ گفت: منم منم بُز بُزَکَه، دو شاخ دارم دو فَلَکَه. شنگل و منگل مَنو تو خوردی؟ گفت: نه رفت خانه گرگ. رفت این طرف و اون طرف و گرگ گفت: کیست در بام ما ترق و تُروق میکنه در کاسهٔ ما چرک و خون میکند؟ گفت: منم منم بُز بُزَکَ، دو شاخ دارم دو فَلَکَه. شنگل و منگل ما تو خوردی؟ اول گفت نه و بعد گفت بله من خوردم. بز گفت که پس فردا ما دعوا داریم. بز آمد و از شیر خودش دوشید و ماست و کره و خامه و فطیر درست کرد و برای یک استاد نجار برد. گرگم پا شد و از گُههای بَچَش، خلاف ادب عرض میکنم، گُههای بچههاش و استخوانهای خُرده جمع کرد و برای استاد نجار برد. اُستاد گفت: ببین بز چی آوُردَه؟ زن اُستاد برخاست و دید فطیر و کره و خامه و روغن آوُرده. گفت ببین گرگ چی آوُرده؟ نگاه کرد و گفت: سَوا از گُه بَچش چیزی نیاورده. گفت: پس بماند. گفت پس برو سوهان بیار. سوهان آورد و شاخ بز را تیز کرد و گفت: گاز بیاور. گاز آوُرد و دندانهای گرگ را کشید و پنبه دانه جاش گذاشت. موقعی که رفتند به میدان دَوا[دعوا]، گرگ این طرف و آن طرف کرد. پنبه دانه بود دیگه، ریخت و بز با شاخ تیزش زد و شکم گرگ رو درید و بچهها شو درآوورد و برد در گوشهای خاک کرد. والسلام. راوی: غضنفر محمودی سن: شانزده سال محل گردآوری: وفس اراک تاریخ: 1336(1958) مطالب پیشین: |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 23:55 توسط مهدی
|
|
||