آيا می دانيد تا قبل از سال 1382، وفس يك« بخش» بود که 4 دهستان با 71 روستا، زير نظر آن قرار داشتند( از جمله شهر كميجان!) ؟
آيا می دانيد وسعت روستای وفس(230 کیلومتر مربع)، دو و نیم برابر وسعت جزیره کیش(90 کیلومتر مربع) است؟
آيا می دانيد گويش وفسی يكی از زير شاخه های زبان مادی ( تاتی ) می باشد( قدمت 3000 ساله )؟
آيا می دانيد تونل های زيرزمينی زيادی در زير سطح روستای وفس وجود دارد كه اين تونل ها يك شبكه زيرزمينی را تشكيل می دهند؟
آيا می دانيد اولين مدرسه روستای وفس در سال 1313 ساخته شده است؟
آيا می دانيد روستای وفس یکی از روستاهای ویژه گردشگری ایران است؟
|
|
ضربالمثلها، عبارات و اصطلاحات گویش وفسی(4) |
|
|
چهارمین بخش از ضربالمثلهای وفسی و عبارات و اصطلاحات رایج بین مردم وفس در این شماره بیان میشود. رُت چُوو ِ خوشاربو اَما رُتِ آقاتی خوشا نَربو rote chove xoshārbū āmā rote āquāty xoshā narbu جای ضربات چوب خوب میشود اما آسیب حرف التیام نمییابد(كنایه از ناصواب و آسیبرسان بودن طعنه و زخمزبان است). رُت چُوو ِ: جای چوب، جای كتك با چوب خوشاربو: خوب میشود. رُت آقاتی: جای حرف، جای زخمزبان خوشا نربو: خوب نمیشود شِخْ أرْباخشِ شِخْعلی خان نَرْباخْشِ shex ārbāxshe shex ali xān narbāxshe شیخ میبخشد، اما شیخعلی خان نمیبخشد(كنایه از زمانی است كه كسی راضی به بخشش است اما اطرافیان ناراضی هستند). شخ،شیخ: بزرگ، خواجه اَرْباخشِ: میبخشد، گذشت میكند. شیخعلی خان : اسم فردی است(شاید نایب یا نوچهی خواجه) نَرباخش ِ: نمیبخشد. علف سر ریشهی دَ سُوز اَربو alaf sar rishai da sauz ārbu علف از روی ریشه میروید(كنایه از وابستگی افراد به نیاكانشان است یعنی اگر اسلاف، افعال و اخلاق خوب یا بدی داشته باشند به فرزندانشان هم سرایت میكند). علف: گیاه ریشه: نی و ریشه گیاه، سر ریشه، از روی ریشه سُوز اَربو: سبز میشود. كور كه ویار اَرمینِ مِزه چَمیس اَرْكِشِ kūr ke viyār ārmine meza chamis ārkeshe كور كه بیكار میماند مژهاش را میكند(هنگامی كه كسی از سر بیكاری به امور بیارزش مشغول میشود تا خود را سر گرم كند به كار میرود). كور: نابینا كه: حرف ربط ویار اَرمینِ: بیكار میماند مِزه چَمیس: مژه چشمش اَرْكِشِ: میكشد كُووْگِ قرار سری دَ زِر فرف اَرْبَری kauge quarār sari da zer farfe arbari مثل كبك سرت را زیر برف میبری(كنایه از كسی است كه به دیگران توجه ندارد و گمان میكند افعال او از دید عموم مستور میماند). كُووْگ: كبك، مرغ صحرایی قرار: مثل، مانند(حرف تشبیه) سری: كله، سر دَ: حرف اضافه به معنی «به» یا «در». زِر: زیر، تحت فرف: برف اَربری: میبری گدا اگه یی دانِ بوُوَ دَ طِلاس اَرگیرِندِ gadā āga yai dāne buaw da talās argirende گدا اگر یك نفر باشد طلا بر او نثار میكنند(كنایه از بسیاری خواهندگان در امری است). گدا اگه یی دانِ بوُوَ: گدا اگر یكی باشد. دَ طلاس اَرگیرند: او را به طلا آذین میكنند. گدای اگه سَرِسْ بَه اُوج آسُوانی بَرسِ كانَ چَمیس گُسنه gadāy āga sares be āuje āsovāny barase kana chamis gosna اگر گدا سرش به اوج آسمان برسد باز گوشه چشمش گرسنه است(كنایه از آن است كه شخصی كه مدتی را در فقر به سر برده، هنگام مكنت نیز همچنان فقیرانه زندگی میكند و از خرج كردن ثروت خود هراسناك است). گدا: گدای دوره گرد سرس: سرش به اوج: به بالا، به بالاترین نقطه آسُوان: آسمان بَرِس: برسد كانَ چمیس: گوشه چشمش، چشمش گُسنه: گرسنه است. گوشت اَرگُ از گای دَبیرینی gusht argo az gāi dabiriny گوشت را باید از گاو ببری(كنایه از آن است كه بایستی از اغنیا طلب كمك نمود و از كسی كه خود مكنتی ندارد نمیتوان كمك ارزشمندی دریافت داشت). گوشت اَرگُ : گوشت را باید گای: گاو دبیرینی: ببری(مضارع التزامی،«د» به جای علامت مضارع به معنی «ب») مَردَه كه بسُ قَربستان هی پیش نَرگردِ marda ke base quarbestān hai pish nargerde مرده كه به قبرستان برود هرگز بر نمیگردد(در اغتنام فرصت زندگی و قدر یكدیگر را دانستن میآید؛ به همین معنا میگویند: « هنِ كه بَمِّرِ هِی زندا نربو» یعنی «وقتی مرد دیگر زنده نمیشود»). مَردَه: مُرده بَسُ: برود(مضارع التزامی) قربستان: قبرستان، گورستان هِی: هرگز(قید نفی) پیش نرگِردِ: بر نمیگردد(فعل پیش وندی، مضارع اخباری). مگه كُوگِ صِلا دَ واران اَتا maga kūge selā da vārān āta مگر به حرف گربه باران میبارد(وقتی كسی بدون جهت كسی را نفرین كند یا بد میگوید در بیاعتبار بودن نفرین و صحبت او به كار میرود). كُوگِ: گربه صِلا دَ: به مصلحت گربه، پیشنهاد گربه واران اَتا: باران میبارد، باران میآید. میشَ كه اِشْتَنیسْ را پَزمَه نَكَرِ صاحابیس را كَشك اَرْكَرِ؟ misha ke eshtanis rā pazma nakare sāhābis rā kashk arkare میشی كه برای خودش پشم نیاورد به صاحبش كشك میدهد؟(كنایه از افرادی است كه خیر آنها به خود و اطرافیانشان نمیرسد، بنابراین توقع خیر رساندن آنها به غریبهها بیمورد است). میش: میش، گوسفند اِشْتَنیس را: برای خودش(«را» به معنی «برای») پزمه: پشم نَكَرِ: نكند صاحابیس را: برای صاحبش كشك: كشك، در فارسی نیز به كار میرود. وَرگی چارَ مرگِ vargi chara marge چاره گرگ مرگ است(كنایه از اصلاح ناپذیر بودن بعضی خصائل افراد است). ورگ: گرگ چاره: در اینجا ادب كردن یا راه ادب كردن مرگ: كُشتن، نابود كردن |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 8:55 توسط مهدی
|
|
||
|
|
ضربالمثلها، عبارات و اصطلاحات گویش وفسی(3) |
|
|
سومین بخش از ضربالمثلها و عبارات مصطلح گویش وفسی در این پست بیان میگردد. بَد اَصلی اگه دَ شیشِس كَری اَصلسْ تلاوَه اركَرِ bad asli āga dashishes kary asles talāva arkare اگر بد طینت را در شیشه(بطری) هم بیندازی(زندانی كنی) باز اصل خود را بروز میدهد(كنایه از آن است كه طینت انسانها به سادگی قابل تغییر و اصلاح نیست). بد اصلی: بی اصل و نسب، لااُبالی، لاقید دَ شیشس كری: او را در شیشه كنی، زندانش كنی. اصلس: اصلش، نسبش تلاوه اركَرِ: اصلش را نشان میدهد، تراویدن میكند، ماهیت خود را آشكار میكند. تَشت اَگه از بان دَگِن بَشكُو، بهتر از آنِ كه صِزاسُ برآ tashte aga az bn dagen bashkū, behtar az āne ke sezāso barā تشت اگر از بام بیفتد و بشكند بهتر از آن است كه صدای افتادنش بلند شود(كنایه از آن است كه دشواری رسوایی در پیش خلایق، بیش از مضرات نفس عملی است كه باعث رسوایی می گردد). تشت: ظرف بزرگ از مس یا روی و پلاستیك اگه: اگر بان: بام، پشت بام دَگِنِ: بیفتد بهتر: بهتر است صزاس: صدایش برآ: بیرون آید(مضارع ساده مركب) تِلَهی دَ ووَ اما وری دَ نوُوَ telay da woūo amā vary da novo در شكمت بچه داشته باشی اما بچه به بغل نباشی(در نفرین به كار می رود. معمولاً زنان با این جمله یكدیگر را نفرین می كنند یعنی باشد كه زحمت حمل را داشته باشی اما نتوانی فرزندت را در آغوش بگیری) تِله: شكم، درون دَ: در(حرف اضافه) وُوَ: باشد وری: بغل، آغوش نَوُو: نباشد تِلَس پِرِ مار و موش telas pere mro mūsh دلش پر از مار و موش است(كنایه از كینه ورزی و حیله گری است) تلس پِرِ: شكمش پرُ است. مار و موش: در فارسی نیز به كار میرود. جوجیه زِر گلَگِ دَ نرمینِ jojiya zar galage da narmine جوجه زیر سبد نمیماند [و بزرگ میشود](كنایه از آن است كه افراد صغیر و یتیم هم بزرگ میشوند). جوجیه: جوجه، نوزاد پرندگان زر: زیر، تحت گلگِ دَ نرمین: ظرفی كه با حصیر یا تركهی درختان میبافتند. علاوه بر مصارف گوناگون، گاهی جوجه را نیز زیر آن قرار می دادند تا از گربه در امان باشد. خایزی اَرگُ آدویس بَگُ xāizy argo āduvis bago خاك هم باید انسان را طلب كند(هنگامی كه نمیتوان میتی را در محلی كه وصیت كرده دفن نمود و یا شخصی امكان برگشت به موطن خود را ندارد به كار می رود). خایزی: خاك هم ارگُ: باید آدویس: آدم را، انسان را بگُ: بخواهد خدا بَر اُجاقیان تاق بَرزِ xodā bar ojāquiyān tāqu barze خدا در خانهات را باز بگذارد(در دعای خیر برای دیگران به كار میرود). براُجاقی: در اینجا منظور در خانه، اجاق، دم و دستگاه منزل تاق برزِ: باز بگذارد، در مقام دعا خدا دار و پَرده اِشتن هِوَاروینِ xodā dāro pārda ashtan havarvaine خدا خودش تیر و پرتو را با هم جور میكند(كنایه از آن است كه قضای الهی به گونهای است كه انسانهایی كه خصائل شبیه هم دارند و مناسب یكدیگرند با هم ازدواج میكنند و یا انس میگیرند) دار و پرده: تیر و پرتو اشتن: خودش هِوَاروین: جور میكند، جوش میزند. |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه 9 فروردین1386ساعت 9:32 توسط مهدی
|
|
||
|
|
ضرب المثل ها، عبارات و اصطلاحات زبان وفسی(2) |
|
|
اَگه بَسُ دَ دریا، دریا حُشكاربو aga baco da darya, darya hoshkarbu اگر به دریا برود دریا خشك می شود.( كنایه از بداقبالی است) اگه: اگر بَسُ: برود( مضارع التزامی) دَ : ظاهرا اینجا معنی «ب» می دهد دریا: دریا حُشكاربو: خشك می شود اگه جوجیه طالعه دَردَ نه نه یس چِزِ دَرْدَ aga jojiye tala darda nanais cheze darda اگر جوجه شانس داشت مادرش پستان می داشت.( كنایه از بداقبالی است) جوجیه: جوجه طالع: شانس، بخت دردَ: داشت نه نه یس: مادرش چِزِ: پستان اگه یی پَرَه آوم دَرْدَوْ بریزم دونَه و بُووَ خوشَ بَكَرِ، خدای شكر اَركَرُم، هی هیچُم نرگُ aga yai para āvam dārdu barizomo duonao buva xosha bakare xodāi shokr arkarom hai hichom nargo اگر كمی آب داشته باشم كه به كاهگل بپاشم و بوی خوش بدهد، خدا را شكر می كنم و دیگر چیزی نمی خواهم.(در مناعت طبع و قناعت به كار می رود) اَگه: اگر(حرف شرط) یی پره: مقداری، كمی آوه: آب م: من(ضمیر متصل به اسم) دردو: داشته باشم بریزم: بپاشم، بریزم دُونه: كاهگلی كه با خاك رس و كاه درست می كنند و بعد از مدتی هنگامی كه مقدار آب بر آن پاشیدند بوی خوش از آن بر می آید. بُووَخوشَ: بوی خوش، بوی معطر بَكَرِ: بكند(فعل مضارع التزامی، سوم شخص مفرد) شكر اركرم: خدا را سپاس می گویم( گروه فعلی) هی: دیگر، هرگز هیچم: هیچ چیز نرگُ: نمی خواهم اُلاغ چولاق بَسُ همدان و با قاطره نربو olāqu cholaqu baso hamadāno bā quātera narbū الاغ لنگ اگر به همدان برود و برگردد قاطر نمی شود.( كنایه از آن است كه هر كس اهلیت و سلامت روح و روان نداشته باشد اگر در محیط ترقی قرار گیرد تعالی نمی یابد. مثل را برای كسی به كار می برند كه به سفر زیارتی می رود اما در رفتارش تجدید نظر نمی كند و معادل آن این مثل است كه می گویند : «خری ز اَچُ مَكّه» « خر هم به مكّه می رود» ) اُلاغ: خر چولاق: شل، علیل بَسُ: برود همدان: شهر همدان، ظاهرا در گذشته بیشترین رفت و آمد با الاغ به همدان بوده است قاطره: قاطر، استر نربو: نمی شود إن اجنبِ كه آوه تِلَس دَ تیكان نَدُرِ an ajonbe ke āva telas da tikan nadore طوری كار می كند كه آب در دلش تكان نمی خورد.(هنگامی كه فردی تن به كار نمی دهد و یا خیلی كند و آرام كار می كند، به كار می رود.) إنْ: طوری كه اجنبِ: كار می كند، جنبش دارد، می جنبد آوه: آب تلس دَ: در شكمش («د» بجای حرف «در») تیكان نَدُرِ: جابجا نمی شود اِنْ كه ویزُگمبزی ریزیا an ke vizo gombaziya riziyā مانند آن است كه گردو را بر گنبد بریزی؛ « تربیت نااهل را چون گردكان بر گنبد است.» ( هنگامی كه نصیحت و تربیت در كسی مؤثر نیفتد به كار می رود.) اِنْ كه: مانند این كه، مثل اینكه (حرف تشبیه) ویز: گردو گُمبزی: گنبد، طاق نما ریزیا: بریزی انگستِ كه نَچو دَبیرینی اَرگُ ماش كری هانیی پیشانی angoste ke nechu dabirini argo mash kari hāniyi pishāni انگشتی را كه نشود برید، باید بوسید و به پیشانی گذاشت.( كنایه از وقتی است كه در امر قضاوت و داوری بر سر دو راهی قرار می گیری و طرفین با او وابستگی حسبی و نسبی دارند و نمی تواند نظرش را دقیق و جدی بگوید.) انگست: انگشت نچو: نمی شود دَبیرینی: بِبُری(مضارع التزامی) ارگُ: باید ماش كری: ببوسی، ماچ كنی هانیی: بگذاری پیشانی: پشانی، جبهه ای مَرْگُ كِم دَ شای باوَی زی دَشِوِرُم. چه حاقی دیری گوشا كَری! ai margo kem da shoi bavai zi dasheverom che hāqui diry gūshā kary می خواهم پدر شاه را در خانه ام دشنام بدهم تو چه حقی داری كه گوش می كنی.( كنایه از آن است كه افراد در خانه خود آزاد هستند و نبایستی در حریم آنها دخالت نمود. همچنین در مذمت استراق سمع به كار می رود.) ای مرگُ: می خواهم كِم دَ: در خانه ام ( حرف اضافه بعد از اسم آمده است) شای: شاه باوی: پدرشاه، پدرش را دَشِوِرُم: دشنام بدهم، لعنت بكنم ته: تو چه حاقی: چه حقی دیری: داری گوشاكری: گوش كُنی منبع: غلام رضا ملایی؛ فصلنامه راه دانش؛ بهار و تابستان ۱۳۷۶. مطالب پیشین: ضرب المثل ها، عبارات و اصطلاحات زبان وفسی(۱) |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه 12 تیر1385ساعت 5:35 توسط مهدی
|
|
||
|
|
ضرب المثل |
|
|
امروز قصد دارم تا تعدادي از ضرب المثل هاي وفسي را براي شما بيان كنم:
آدويي ارگُ نانس بُرْدِ عاقلس دردو aduvi argo nanes borde aqule dardu انسان بايد نان بخورد و انديشه كند. (در لزوم انديشه و تعمق در امور به كار مي رود.) آدوي : آدم، انسان اَرگُ : بايد( فعل معين) نانس بُرد: نان خورده( صفت مفعولي ) عاقلس : عقل و خرد دَرْدَو: داشته باشد، ماضي التزامي كه فقط سوم شخص مفرد كاربرد دارد. عاقلم دردو، عاقلي دردو، عاقلس دردو س: براي اسم ايفاي نقش مي كند برخلاف فارسي كه ضمير سوم شخص در فعل مستتر است. آقات اركري كه خر و سِرْد اَچُ aquate arkari ke xaro serda acho عجيب بودن حرف تو همانند عجيب بودن بالا رفتن الاغ از نردبان است. ( كنايه از سخن گزافه و بي منطق است. ) آقات اَركري : سخني مي گويي خر : اُلاغ سِرْد : نردبان براي صعود به پشت بام اَچ : مي رود آقات اَز دانُ براَتا aqute azdano barata سخن از دهان خارج مي شود. ( در برخود با كسي كه به قول وعهد خود پايبند نبوده به كار مي رود.) آقات : حرف، سخن از: حرف اضافه ودان متمم است دان: دهان براَتا: بيرون مي آيد(فعل مضارع مركب) آن سَر زُوواني حَسَو نِ تِلَس دَ هيش نِه an sar zuvany hasu ne talas da hish ne آنچه بر زبان مي آورد حساب نيست(چون) در دلش چيزي نيست. (كنايه از آن است كه اگر فلاني حرف ناروايي زده غرض سويي نداشته و قلب و دل او بي كينه و صاف است.) سرزوواني : سرزباني حَسَو نِ : حساب نيست(« نِ » فعل ربطي در هيأت منفي ) تِلَس دَ : در دلش، در درونش هيش نه: هيچ نيست. آن كِه دَ كه ديزِ نَوْوَ زارو سر گيزِ an ke dake dize nava zaru sar gize در خانه اي كه ديگ غذا نباشد بچه ها مشوش و سرگردانند. (كنايه از مايحتاج اوليه حيات و نيز وابستگي كودكان به نياز هاي اوليه زندگي است.) آن كه : آن خانه دَ : در(حرف اضافه بعد از اسم) سر گيزِ : گيج است، نمي داند چه مي كند. ديزِ نووَ : ديگ غذا نباشد، غذاي گرم نباشد. زارو : بچه، كلفت، كودك آن كِه صوبوزين خور دَ گرمانوْ وَ نُشاوانين خور دَ گرماربو؟ an ke subuzojin xorda garma nava noshavanin xorda garmarbu? كسي كه زير آفتاب صبح گرم نشود در آفتاب غروب گرم نخواهد شد.( كنايه از آن است كه اگر كسي از ابتدا دچار بد اقبالي شود نبايد انتظار داشت در پايان كار به اصطلاح شانس بياورد.) آن كه : آن كس كه صوبوزين خور دَ : در آفتاب صبحگاهي دَ : « در»، «با» گرمانَوْوَ : گرم نمي شود، گرم نشود. نشاوانين خور دَ : در آفتاب غروب گرماربو: كي گرم مي شود. به طريق پرسش تأكيدي است. آوه كه يي چالِ دَ اَرْمينِ بُو اَرگيرِ ava ke yai chale da armine buva argire آب كه در يك چاله بماند مي گندد. ( كنايه از لزوم حركت و تلاش در زندگي. ) آوه : آب يي چال : در يك چاله، گودال دَ : در ارمينِ : مي ماند بُو ارگير : بو مي گيرد، كثيف مي شود. آير هر چي تند بو اشتنيس رُت أچوزِنِ air har chi tond bu ashtanis rot achozene آتش هر قدر بيشتر باشد جاي خودش را بيشتر مي سوزاند.( كنايه از آن است كه آثار بدي به عامل آن نيز بر مي گردد.) آير : آتش هر چي تند بو : هر چند شديد باشد اشتنيس رُت : جاي خودش أچوزِن : مي سوزاند.
منبع : فصلنامه راه دانش(شماره 5 )؛ گويش وفسي، مثل ها و متل ها؛ غلام رضا ملايي. |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1384ساعت 9:54 توسط مهدی
|
|
||